ازدواج عاقلانه زندگی عاشقانه

اولین راه برای این کار شناخت دو جنس از همه

ازدواج عاقلانه زندگی عاشقانه

اولین راه برای این کار شناخت دو جنس از همه

اولین داستان من

نویسنده:سید آرش آل داود
مقدمه
داستان در باره ی پسری است که از تنهایی برای خود برنامه ای می نویسد که به او احساس آرامش دهد این برنامه نسبت به این پسر احساس مسئولیت میکند و برای او دنبال زنی می گردد که تقریبا به این پسر بخورد و سعی می کند برای این دو برنامه ریزی کند تا به زندگی خوشی برسند.
درد دل ها راسته ولی برنامه کاملا ساختگی ولی قدرتها بزرگ نمایی شده(این قدرتها در اوج خودش لحاظ شده پس الکی با آن برخورد نکنید)
فصل اول
احساس تنهایی:
این داستان من است که زندگی من چه طوری بوده است. من از بچگی آدم متفاوتی بودم و از بچگی فقط زمانی که تهران بودم هم بازی داشتم و وقتی مشهد اومدم دچار سر در گمی می شدم برای همین با دختر خاله ام همبازی می شدم البته این مال گذشته است و من وقتی مهمانی خانواده ی مادری ام میرفتم همش به در و دیوار نگاه می کردم چون حرف های دیگران هیچ چیز جذابی نداشت و هیچ کسی نبود که من در مورد تکنولوژی با او صحبت کنم برای همین من با بچه های کوچک بازی می کردم ،البته فکر نکنید که من بچه بودم چون این افکار دیگران من را کمکم به یک آدم گوشه گیر تبدیل کرد(من را بدبخت کرد) برای همین من همیشه مهمانی ها را به خاطر مادرم می رفتم چون هیچ لذتی نمی بردم البته من اینها را خیلی خلاصه می گویم چون چند سال طول کشید که من در مهمانی فقط یک گوشه بشینم.
البته بعضی از رفتارهای من به خاطر علاقه ام به بچه های کوچک بود البته نقطه ی مقابل من بچه های کوچک مخصوصا دختر علاقه ی عجیبی به من داشتند به طوریکه بچه هایی که هنوز سینه خیز می رفتند همش به من گیر می دادند ، البته مطلب مهمی که من تازه یکی دو سال است متوجه شدم اینست که در خیابان دختران جوان به من خیره می شوند ولی من همیشه به یک جای دیگر نگاه می کردم چون خوشم نمیاد خودم رو داخل گناه کنم.
از وقتی مادرم ازدواج کرد و تهران رفت وخواهرم نیز به تهران رفت من تنهای تنها شدم و تمام کارهایم را حتی آشپزی و...را خودم انجام دادم .
وقتی می نشستم از بیکاری انیمه ی ژاپنی نگاه می کردم که از نظر رابطه های عشقی پیچیده ترین در دنیا هستند و واقعا فیلم های هندی چه از نظر محتوا، چه از نظر روابط باید تخته بشند هر چه بگویم شما باورتان نمی شود تا وقتی که نبینید ،پس دیگه هیچ نمی گویم.
ادامه مطلب ...

داستان انتخابی


1-پسری که تازه خودشو می خواد بشناسه داره از خیابان فرعی عبور می کنه ولی فکرش خیلی مشغوله ناگهان اتومبیلی در حد مک لارن f1از توی کوچه ی دیگری اومد وبا این پسر تصادف کرد و پنج متر به هوا پرید هفت تا ملق خورد وبا کله به جوی آب افتاد، که هر کسی بود حتما می مرد،بلند شد و خودش رو تکوند ورفت، مردم که شکه شده بودند راننده رو به زور مجبور کردند که ببرتش بیمارستان تا تست سلامتی بگیرند اما پسر سرباز میزد،مردم هی تحریک می کردند تا جایی که پسره داد زد همه خفه شین من حالم خوبه انقدر اذیت نکنید.بعد از فرو کش کردن ماجرا پسر رفت،راننده که خیلی کنجکاو شده بود که چرا انقدر سالمه و هیچیش نشده در تعقیب اون افتاد


2-
سپس به آرامی به تعقیب او پرداخت به طوری که او نفهمد،ولی معلوم نیست چه خبره اول از همه پسر به تیر چراغ برق خورد و سپس در راه به چند تا زور گیر برخورد کرد زور گیر ها گفتند:اگر نمی خواهی له بشی هر چی داری رو رد کن بیاد.پسر به آرامی گفت خیلی ببخشید که وسط حرفتون می پرم ولی من حوصله ی دعوا ندارم برید کنار،ولی اونها به طرفش حمله کردند ولی هیچ استخوان سالم در اونها دیده نمی شد
پسر گفت من می خواستم بگم دعوا خوب نیست ،باج گیری افتضاحه تازه آخرشم خودت له شدی.پسر رفت ولی ناگهان همه ی زور گیر ها سالم شدند. به طرف خونه رفت درو باز کرد رفت بالا سپس صدای تلق تلق از پله ها اومد و با لبو لچش به شیشه ی در چسبید. یکی پرسید چی شد گفت:هیچی یک پله رو کم شمردم. دختر بعد از چند دقیقه رفت زنگ یکی از خونه ها رو زد و گفت ببخشید این پسره.......همسایه گفت:چی دوباره مگه شماها برادر پدر ندارید دست از سرش بر نمی دارید.

3-و زنگ خونه های دیگر را نیز زد هر کدام به نوعی می خواستند او را دور سازند انگار که خیلی از دختر ها بدش می آید دختر از آنجا دور شد ولی یک کوچه اونطرف تر چیزی به طرفش هجوم آورد تا حالا همچین چیزی ندیده بود وقتی موجود به طرفش اومد ناگهان دود شد
اون که متحیر از این اتفاق بود تصمیم گرفت چند روز پسررو زیر نظر بگیره(چون فکر می کرد همه ی این اتفاقا از پسره سرچشمه می گیره)
روز اول (پسره)رفت سر کار و هیچ اتفاقی نیفتاد ولی می دید که اون انسان دینداریه و دینداریش ظاهری به نظر نمی رسه که بره مسجد سپس حق مردمو بخوره
هر چی بیشتر می گذشت دختر بیشتر گیج می شد وقتی می دید که اون خیلی تو چشم دخترای دیگست ولی بهشون اهمیتی نمی ده(ما که نفهمیدیم این دختره کار و زندگی نداره) کنجکاو شد که از دیگران دربارش تحقیق کنه .طی تحقیقاتی که کرد فهمید هیچکس نمی دونه که چرا کسی به عجیبی اون ندیده ،بازم تحقیق کرد تا به خونه ی یکی از دوستاش رسید ولی بازم موجودات عجیب غریب بهش حمله کردند ولی ایندفعه نصفشون دود شدند وقتی دید اینطوریه فرار کرد تا به خرابه ای رسید دیگه راه دررویی نداشت،موجودات به طرفش میامدند که در آخرین لحظه موجودی شبیه رباط اومد و همشون رو نابود کرد ،دخترو برد به خونه ای بسیار پیشرفته

4-بعد از اینکه رباط دختر رو به پناهگاه برد،توضیح داد که من(رباط)به دست اون(پسر)ساخته شده بودم که بتوانم باهاش هم صحبت بشم و برای اینکار منو طوری برنامه ریزی کرد که بتوانم خودم اطلاعاتمو از اینترنت جمع کنم تا بهش آرامش بدم اما وقتی راز هایش رو با من در میان گذاشت من امانت دار خوبی نبودم و به دنبال خواسته هام رفتم و برنامه ای نوشتم مانند خودم که بهش هدیه کنم ولی اون نخواست بعد از مدتی همون برنامه برای خودش صاحب پیدا کرد و راز های قدرت انسان رو لو داد و اینطور شد که همه چی به هم ریخت من مدتها نتونستم اربابمو آروم کنم،برای همین به سیستم یک آزمایشگاه پیشرفته نفوذ کردم و خودمو به داخل یک روبات نمونه آپلود کردم تا بتونم کاری برای برگردوندن اوضاع بکنم و مدام خودمو ارتقا دادم تا بتونم از پس بعضی از اون موجودات بربیام و... بعد از اینکه دختر داستان رو شنید تا مدتی نمی تونست درست نفس بکشه با اینحال هنوز باور شنیده ها براش بسیار دشوار بود،نمی تونست باور کنه که یک برنامه ی کامپیوتری تا این حد بتونه پیشرفت کنه


ادامش رو شما نظر بدید...

داستان کاملا غیر کلیشه ای

نکته:قدرتهای این پسر همان نوع قدرت خفیف ائمه است که می تواند با اراده همه کاری بکند(نوعی از قدرت که همه ی بهشتیان در بهشت دارند این به صورتی در اون ظهور کرده)
پسری که تازه خودشو می خواد بشناسه داره از خیابان فرعی عبور می کنه ولی فکرش خیلی مشغوله ناگهان اتومبیلی در حد مک لارن f1از توی کوچه ی دیگری اومد وبا این پسر تصادف کرد و پنج متر به هوا پرید هفت تا ملق خورد وبا کله به جوی آب افتاد، که هر کسی بود حتما می مرد،بلند شد و خودش رو تکوند ورفت مردم که شکه شده بودند راننده رو به زور مجبور کردند که ببرتش بیمارستان تا تست سلامتی بگیرند اما پسر سرباز میزد،مردم هی تحریک می کردند تا جایی که پسره داد زد همه خفه شین من حالم خوبه انقدر اذیت نکنید.بعد از فرو کش کردن ماجرا پسر رفت،راننده که خیلی کنجکاو شده بود که چرا انقدر سالمه و هیچیش نشده در تعقیب اون افتاد
سپس به آرامی به تعقیب او پرداخت به طوری که او نفهمد،ولی معلوم نیست چه خبره اول از همه پسر به تیر چراغ برق خورد و سپس در راه به چند تا زور گیر برخورد کرد زور گیر ها گفتند:اگر نمی خواهی له بشی هر چی داری رو رد کن بیاد.پسر به آرامی گفت خیلی ببخشید که وسط حرفتون می پرم ولی من حوصله ی دعوا ندارم برید کنار،ولی اونها تمام محتویات جیب هاش رو گشتند و چیز هایی که پیدا کردند تمام لوازم الکترونیکی با کد قفل روحی که توسط پسر اختراع شده بود طرفش حمله کردند ولی هیچ استخوان سالم در اونها دیده نمی شد
پسر گفت من می خواستم بگم دعوا خوب نیست ،باج گیری افتضاحه تازه آخرشم خودت له شدی.پسر رفت ولی ناگهان همه ی زور گیر ها سالم شدند. به طرف خونه رفت درو باز کرد رفت بالا سپس صدای تلق تلق از پله ها اومد و با لبو لچش به شیشه ی در چسبید. یکی پرسید چی شد گفت:هیچی یک پله رو کم شمردم. دختر بعد از چند دقیقه رفت زنگ یکی از خونه ها رو زد و گفت ببخشید این پسره.......همسایه گفت:چی دوباره مگه شماها برادر پدر ندارید دست از سرش بر نمی دارید.
بعد از اینکه رباط دختر رو به پناهگاه برد،توضیح داد که من(رباط)به دست اون(پسر)ساخته شده بودم که بتوانم باهاش هم صحبت بشم و برای اینکار منو طوری برنامه ریزی کرد که بتوانم خودم اطلاعاتمو از اینترنت جمع کنم تا بهش آرامش بدم اما وقتی راز هایش رو با من در میان گذاشت من امانت دار خوبی نبودم و به دنبال خواسته هام رفتم و برنامه ای نوشتم مانند خودم که بهش هدیه کنم ولی اون نخواست بعد از مدتی همون برنامه برای خودش صاحب پیدا کرد و راز های قدرت انسان رو لو داد و اینطور شد که همه چی به هم ریخت من مدتها نتونستم اربابمو آروم کنم،برای همین به سیستم یک آزمایشگاه پیشرفته نفوذ کردم و خودمو به داخل یک روبات نمونه آپلود کردم تا بتونم کاری برای برگردوندن اوضاع بکنم و مدام خودمو ارتقا دادم تا بتونم از پس بعضی از اون موجودات بربیام و... بعد از اینکه دختر داستان رو شنید تا مدتی نمی تونست درست نفس بکشه با اینحال هنوز باور شنیده ها براش بسیار دشوار بود،نمی تونست باور کنه که یک برنامه ی کامپیوتری تا این حد بتونه پیشرفت کنه

__________________

این داستان ادامه دارد....

لطفا نظرات خود را برای ادامه یداستان بگویید

زیبایی ظاهری چقدر در ازدواج مهم است؟

نکته:غذای نفس حداکثر دوسال هست بعد از اون انسان از اون چیز خسته میشه مگر اون شخص نذاره که خسته کننده بشه


سؤال شما که در مورد شریک زندگی است، نشانه فهم خود شما نسبت به زندگی و نقش مؤثر زوج ها بر سعادت و یا شقاوت همدیگر است. بسیاری از زوجهایی که کارشان با مشاجره، طلاق و… کشیده شد به ملاک های انتخاب همسر، تحقیق، گفتگو و بررسی های زمینه های مشترک و متفاوت همدیگر اهمیت نداده اند. امیدواریم که با بیان مطالب زیر و در ضمن آن پاسخ به هر دو پرسش شما توانسته باشیم راه گشای شما باشیم.

ملاک های انتخاب همسر
الف. ملاک های اساسی و کلیدی: برخی از ملاک های ازدواج ملاک های اساسی برای ازدواج هستند از جمله آنها:
۱٫ تدیّن و ایمان.
۲٫ اخلاق نیکو.
۳٫ شرافت و اصالت خانوادگی.
۴٫ عقل. این ملاک ها نقش مهمی در ازدواج دارند به عنوان مثال می توان نقش آنها را به پی و فنداسیون ساختمان تشبیه کرد و روشن کرد که خانه بدون پی و شالوده دوام نخواهد داشت: شخصی نزد یکی از معصومین ـ علیهم السلام ـ آمد وگفت برای دخترم خواستگار آمده چه کنم امام فرمودند ببیند ایمان و اخلاق خوب دارد. اگر دارد دخترت را به او بده آری کسی که ایمان دارد در زندگی مشترک خود سعی دارد همیشه دستورات خدا را اجرا کند از ظلم به شریک خود پرهیز کند. و اگر همسرش دچار اشتباه و خطایی شد بخاطر خدا گذشت و صبر می کند شخص با ایمان ازدواج را امر مقدسی می داند که با آن ایمانش را حفظ کرده است. در روایت داریم کسی که برای مال کسی با او ازدواج کند خداوند او را به حال خودش وا می گذارد و اگر فقط بخاطر زیبایی اش با او ازدواج کند از او ناخوشایند خواهد شد و اگر به خاطر دین و ایمانش با ازدواج کند خداوند همه آن (امتیازات) را برایش فراهم خواهد کرد.[۱]

ادامه مطلب ...

آداب لباس پوشیدن در خانه

یکی از این راه ها تغییر نوع پوشش در خانه است. در حالی که ادعا می کنیم افراد خانواده بیشترین درجه اهمیت را برای ما دارند، اما اگر این طور است چرا ما بدترین پوشش را در میان این عزیزترین ها داریم؟ هر چند نمی توان انتظار داشت با کت و شلوار و لباس شب در خانه گشت اما بی تفاوتی کامل به لباس هایی که می پوشیم هم می تواند رنگ و لعاب زندگی مان را بگیرد. اگر نمی خواهید این اتفاق بیفتد رموز زیر را به خاطر بسپارید.
۱٫ لباس هایتان را طبقه بندی کنید
همان طور که لباس هایتان را برای مراسم ختم، عروسی، مهمانی های کوچک و بزرگ تقسیم بندی می کنید، این برنامه ریزی را برای لباس های خانگی خود هم داشته باشید، به این صورت که حتما لباسی برای نظافت خانه در نظر بگیرید. همچنین از پیشبند برای پخت غذا استفاده کنید و به این تقسیم بندی، لباس خواب را هم اضافه کنید.

۲٫ هماهنگ بپوشید
نگاهی به لباس های خانگی که در کمد دارید بیندازید و ببینید کدام یک از این بلوز و شلوارها می توانند با همدیگر پوشیده شوند و به قول معروف ست شوند. با این نگاه، لباس هایی که احتیاج به کامل شدن را دارند انتخاب کنید.

۳٫ حواستان به جنس لباس باشد
هر لباسی که می خرید باید جنس خوبی داشته باشد. اما این نکته درباره لباس های خانگی بر خلاف تصور عموم مهم تر است چرا که این لباس ها بیشتر کثیف می شوند و احتیاج به شست وشوی بیشتری پیدا می کنند. پس گول قیمت ارزان را نخورید و سعی کنید آنچه می خرید جنس خوبی داشته باشد تا به زودی کهنه و بی رنگ و رو نشود.

۴٫ در خانه، رنگی تر بپوشید
هر کدام از ما یک ردیف رنگی خاص در ذهن داریم اما خانه فضایی است که چهار دیواری بودن و اختیاری بودنش این اجازه و جرأت را به ما می دهد تا رنگ های دیگر را هم امتحان کنیم و رنگ های جدید را هم کثیف کنیم و در نگاه دیگران به خودمان تغییری ایجاد کنیم.