X
تبلیغات
رایتل

ازدواج عاقلانه زندگی عاشقانه

اولین راه برای این کار شناخت دو جنس از همه

خاطرات جلسات خواستگاری

سلام به همگی این رو هم از سایت اسک دین میزارم که خودم قبلا ایجاد کرده بودم منتها خاطرات خودم رو نمینویسم


1-MOHSEN1369


با سلام
در جلسه خواستگاری پدر بزرگم به دلیل علاقه خیلی زیادی که به من دارد خیلی خیلی تند صحبت کردن
تو همون جلسه من با دختر هم صحبت کردم حدود بالای 80 درصد تفاهم داریم.چون سوالات از قبل اماده بود برای پرسیدن روی بیشتر مسایل صحبت شد.
بعدش گفتن که جوابشون منفی است به دو دلیل یک اینکه از حرفای پدربزرگم خوششون نیومده و ودیگری اینکه شرایط من رو نمی تونن انجام بدن
دلیل دومش به نظر من به این دلیل بو که ما چندسال باید هم کلاسی باشیم و اگر این رو نمی گفت یعنی میشه گفت خودش راضی بوده و اینطور هم درست نیست چون ما باید چند سال هم کلاس باشیم اونم در یک محیط کوچک(از لحاظ تعداد)
به نظرتون کار درست چی هست؟
اصراز کنم؟ و منتظرش بمونم یا نه؟
یا فراموش کنم
در ضمن چون شرایطم مشکل هست هر کسی هم حاضر به قبولشون نیست


2-دایی حسن



بسم الله
سلام خواستگاری بچه خواهرم بود به اقا داماد گفتن چقدر مهریه میکنی گفت خودم را مهریه میکنم همه زدن زیر خنده من گفتم قیمت بگذارم گفتن بگذار گفتم 5 هزار تومان چون اقا داماد را میشناختم اشتباه کردم الان میگم 5 تا تک تومنی هم ارزش نداره
شوخی میکنم بچه خوبی است.
موفق باشید
یا حق و یا علی ع

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

3-mghkh_2009


سلام دوستان
من ازدواجم همش 2ماه طول کشید(البته 1ماهش ماه مبارک رمضان بود)من بعد از اینکه مادرم دختر خلم رو معرفی کرد فکر نمیکردم خودش و باباش قبول کنن خالم که راضی بود ولیبعد از اینکه با شوهر خالم وخانومم در میان گذاشت هردو تا قبول کردن ولی شرطشون این بود کهدخترشون درسشو بخونه منم قبول کردم اخه سنش کمه 17 سالشه منم 23 سالمه تو ماه مبارک روز تولد یکی از امامام های عزیزمون که الان اسمشون رو یادم رفت رفتیم خاستگاری موضوعات مطرح شد و طرفین هم قبول کردیم مهریه114 سکه تمام خانواده پدرخانومم سید هستن وروز عقد رو عید فطر اعلام کردیم ولی چون احتمال عوض شدن روز عید بود گذاشتیم 30مرداد .
بعد از ظهر همون روز عقد کردیم.والان3ماهه باهم محرمیم وقراره بعد از گرفتن دیپلم خانومم عروسی بگیریم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

4-majid-torabi


با سلام
من کلا دو بار رفتم خواستگاری هر دوبارشم منجر به ازدواج شد! البته من یکبار در مشهد ازدواج کردم و جدا شدم حالا دوباره ازدواج کردم و از زندگیم راضیم یه دختر یک ساله هم دارم.
جلسات خواستگاری در ایران خیلی بیخوده چون هم خانواده پسر و هم خانواده دختر انگار به قصد معامله میان تو مراسم. ولی همسرم تو جلسه خواستگاری کاری کرد که تا آخر عمر شرمندش باشم. برای تعیین مهریه گفت هرچی پدرم بگن اما مهریه حضرت زهرا (س) مد نظر پدرم باشه و در ضمن زمان عقد هم خودش گفت مهریه عندالاستطاعه باشه (یعنی هروقت توانایی مالی داشت بده). در کل نمیدونم این حس اعتماد و گذشت رو چطوری پاسخ بدم. بعد از چند وقت ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی بهم گفت دیدم یکبار تو زندگیت سختی کشیدی نمی خوام دیگه سختی بکشی. تو مسائل زندگی همیشه اونه که اول گذشت میکنه.
فکر میکنم این تجربه خیلی به درد بقیه بخوره.
موفق باشید




همسرم از ساداته و علاوه بر اینکه بعنوان یک همسر بهش احترام میذارم و قدردان زحماتش برای زندگیمون و بچه مون هستم، احترام خاصی هم برای اینکه سادات هست و محرم حضرت زهرا(س) شدم براش قائلم. کاش همه خانوما اینطور مهربان و قانع و زندگی کن بودن اما متاسفانه با توجه به تجربه گذشتم میگم که خیلی از خانوما واقعا به قصد فرار از خانواده یا آزادی بیشتر! یا مسائل مادی ازدواج میکنن. انشالله خداوند همه ما رو به راه راست هدایت کنه...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

5-Z A H R A


اما خاطره من:
خواستگاری داداشم بود که عروس خانوم دختر عموم بود بابام زنگ زد عموجان گفت دخترتو واسه پسرم می خوام خواستگاری کنم عمو هم گفت که دختر خودتونه
اونا شهرستان بودن قبل هر چیزی بابا گفت پاشید بیاید تهران اگه دخترتم راضیه اول آزمایش بدن!
اینا که رسیدن داداش رفت ترمینال باهم رفتن آزمایش دادن
اکی که بود تا شب با هم حرفاشونو زدن چند روزی موندن خونه ما و اینا همش باهم حرف میزدن چی میگفتن هم آخر نفهمیدیم
بعد که برگشتن شهرستان فک کنم دی ماه بود.
روز اول فروردین هم مراسم عقدشون بود. الانم 6 سالی میشه میگذره از اون روز.
خدارو شکر راضین از زندگیشون.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

6-یار خیمه ها


یه جریان ازدواج جالب رو براتون تعریف می کنم قضاوت با شما
در اوایل انقلاب در فصل تابستان چند دختر روستایی برای تهیه آب به خارج از روستا میروند در نزدیکی روستا چاه آبی بود که مردم و رهگذران برای تهیه آب مراجعه می کردند از قضا جوانی غریبه که راننده کمپرسی بود وبار شن حمل می کرد چشمش به یکی از دخترای روستایی می افته و نه یک دل بلکه صد دل عاشقش می شه چند وقت این جریان ادامه پیدا میکنه بدون اینکه دختر مورد نظر بویی از ماجرا برده باشه پسر عاشق هر روز موقع عبور از محل مورد نظر با مشاهده دختران روستا از ماشین پیاده شده وبرای گرفتن آب برسر چاه میاد دخترا هم از روی دلسوزی با ظرفی که از درون چاه آب می کشیدند قمقمه ی راننده رو پر آب می کنند تا اینکه یه روز آقا پسر عاشق ما میاد سر چاه و دقیقا لحظه ای که ظرف حامل آب چاه در دست دختر مورد نظر ش بوده جلوی دختر می شینه دو دستش رو جلوی دهانش میگیره و به دختر میگه تشنه ام یه مقدار آب بریز روی دستام تا بخورم و در همین لحظه نیم نگاهی هم به دختر می اندازه و با نگاه معصومانه آنقدر محو تماشای دختر میشه که آب خوردن یادش میره دخترای دیگه که متوجه موضوع شدند طعنه ای زیرکانه نثار دختر مورد نظر می کنند که ناگهان (خدا یا روز بد نبینی) دختر تازه متوجه موضوع شده و پسر بیچاره رو به باد کتک و ناسزا گرفته و حتی کوزه آبش رو بر کمر پسر بیچاره میزنه ، چند هفته ای از این ماجرا میگذره دختر منتظر عکس العمل خانواده و فامیل پسر می مونند و پسر با ترس و لرز منتظر عواقب بعدی خانواده دختر ، تا اینکه پس از شش ماه یه روز دختر در راه مدرسه ناخودآگاه با مشاهده ماشین پسره راه رو بر پسر بسته و ضمن اعلام پشیمانی رسما همانجا از پسر تقاضای ازدواج میکنه یک سال بعد مراسم عروسی انجام میشه حاصل این ازدواج دوپسر و سه دختر است (نکته جالب اینکه دختر متوجه میشه که سکوت پسر در مدت شش ماه نشان از عشق قوی او بوده به همین دلیل عاشق پسر می شه و تصمیم میگیره خودش خواستگاری کنه )
-------------------------------------------------------------------------------------------


امام علی (علیه السلام) :

بهترین وساطتها این است که میان دو نفر در امر ازدواج وساطت شود . تا سر وسامان بگیرند .

(بحار الانوار )
7-
ستیلا



یکی ازدغدغه هایش این بودکه چه طورمیشه فهمیدهمسرش اهل نمازوعبادته...
....اولین جلسه خواستگاری بنابه دلایلی نزدیک اذان مغرب شد...آقابااضطراب نشسته بودومرتب به ساعتش نگاه میکرد..
خلاصه قبل اذان خودشورسوندمسجدمحل...
برای جلسه بعدی تماس گرفتن وگفتن :آقادامادگفته این باربعدنمازمغرب خدمت میرسن


ماشین روازپسرداییش امانت گرفت وبردگل فروشی برای تزیینش...
دوساعتی میشدکه ازنمازمغرب میگذشت...
وقتی رسیددم درگل فروشی..
آقاگل فروشه گفت:پس کجاموندی بنده مومن خدا؟مگه عروسیت نیست؟
آقادامادسرش روانداخت پایین وگفت بله امانمازواجبتربود
همسرش به اوگفت:من راضی نیستم تودرس بخونی فعلا...
سرش روانداخت پایین وبغضی گلوش روفشارداد...
خیلی علاقه داشت...
امابه همسرش ایمان داشت...
مدتی کوتاه گذشت...
آقایایه شاخه گل ویه جلدکتاب واردخونه شدوبایه دنیامهرومحبت...
آقاازخانم بایته این که به همسرش احترام گذاشته وسرکلاس نرفته تشکرکردوبزرگترین حامی همسرش درراه علم شد...
حالابابته کلمه به کلمه علمی که یادمیگیره همسرش رودعامیکنه


خواهرش به اوگفته بودکه حالاکه داری زن میگیری بایدبدانی همانطورکه ازپدرومادرپیدانمی شودواحترامشان واجب است ؛بایدبدانی که اززن خوب هم پیدانمی شود...
همیشه سعی میکردکه حدتعادل راحفظ کندوکاری نکندکه والدینش برنجندیاکاری نکندکه همسرش برنجد


اون روزباهم رفته بودن خریدوسایل عروسی
وقتی رسیدخونه زدزیرگریه
مامانش گفت:چی شده؟کسی بهت چیزی گفته؟
تامامان این حرف روزدعروس خانم بلندبلندگریه کردوخودش روانداخت آغوش مادرومی گفت:مامان من اصلانمیخوام شوهرکنم.
مادرش باتجب نگاهی به دخترانداخت وگفت:بسم الله حالانرفته پشیمون شدی؟
دخترقضیه روتعریف کردوگقت که بله وقتی داشتیم باآقادامادحرف میزدیم ایشون گفتن که خانوادشون اهل لهوولعب واین چیزاهستن توی مراسم عروسی وبازم بلندترگریه کرد
مادرش گفت:شوهرت چی گفته؟
دخترگفت:من نمیدونم تااینوگفت دیگه نذاشتم حرف بزنه گریه کردم وبرگشتم
مادرش گفت:بایداجازه میدادی ایشون هم حرفاشون رومیزدند،دخترم ازحالابه بعداین زندگی ماله هردوی شماست بایدمشکلات روباهم رفع کنین نه اینکه مثل بچه هاقهرکنی!
چنددقیقه بعدآقادامادزنگ زدکه بله برای مراسم عروسیم بناست مولودیه خوان دعوت کنیم



روزخواستگاری ازش پرسیدم ببخشیدحاج آقاشماروی کدوم خط سیاسی هستید؟؟
سرش روبه زیرانداخت وبابغضی خاص گفت من اگه خداقبول کنه همه خط وسیاستم فقط امام خامنه ای (دامت برکاته)هست وازخداخواستم که فرزندانی مطیع ومحب رهبرم بهم عنایت کنه



ازامامزاده که برگشتیم هوای یه دفعه بارونی شد
سرمحل که رسیدیم پیرمردی رودیدم ازازاهالی محل بود
مشکل مالی داشت
حتی پوشش مناسبی نداشت
دیدم نشسته زیربارون وخیس شده
بلافاصله وسابلاروداددستم وبارونیشودرآوردانداخت روی دوش پیرمردورفتیم
باخودم گفتم شایداوایل زندگیه میخوادخودشونشون من بده
اماهنوزم یادندارم شکم سیرخوابیده باشه
همیشه نصفه بیشتره غذاشومیبره برای پیرمرد


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

8-شب اول قبر



سلام...


هم خوش تیپ و زیبا بود، هم درس خوان؛ اینجور افراد هم توی کلاس، زودتر شناخته می شوند.
نفهمیدن درس، کمک برا
ی نوشتن مقاله یا پایان نامه و یا گرفتن جزوه های درسی، بهانه هایی بود که دخترها برای هم کلاس شدن با او انتخاب می کردند. پاپیچش می شدند، ولی محلشان نمی گذاشت؛ سرش به کار خودش بود.
وقتی هم علنی به او پیشنهاد ازدواج می دادند، می گفت:
« دختری که راه بیفته دنبال شوهر برای خودش بگرده که به درد زندگی نمی خوره، نمی شه باهاش زندگی کرد.»


شهید محمدعلی رهنمون
منبع: یادگاران 16، ص 19
-------------------------------------------------------

سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم.مادرم مهر مرا بالا گفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید آنها غیر معمول بود،
شبیه بقیه مردم شود! گرچه هیچ کداممان موافق نبودیم،
ولی اسماعیل گفت:
«تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم! برای من چه فرقی دارد؛ من چه زیاد چه کمش را ندارم!
راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی، شرمنده ام کنی!»

من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم؛
اما همانجا قبل از آنکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.

منبع:
شهید اسماعیل دقایقی
نیمه پنهان ماه 4، ص26 و27

----------------------------------------------------------------------------------

9-شیخ علی


خُب عرض ادب خدمت دوستان...چه اونایی که باهم فالوده خوردیم...چه اونایی که دورادور چاق سلامتی داشتیم..>!! البت یادش بخیر...مـــا که رفتیم خواستگاری...گفتیم...خانوم...ا� �لا بنده طلبه ام...شاید اون زندگی و آسایشی که تو ذهنته نتونم واست فراهم کنم...در ثانی من سربازم...هــرجا بهم نیاز داشته باشن میرم و کلی چیز دیگه که هرکسی قبول نمیکنه...
.
.
خلاصه گفتم به هرکی بگم...میگه نه...ایشون هم فل فوت بله رو دادن...هنوز که هنوزه دارم فک میکنم...من خوشکل بودم...!؟ خانوم رو چراغ نفتی گرفته بود...!؟ دلار ارزون بوده...!؟ نمیدونم دیگه...بالاخره قبول کرد و حاجیتون قاطی مرغا شد...
.
البت لازم به ذکر است...این داستان طویل سیر دراز دارن...تلخیصش را ارائه نمودیم...تفصیل در کتب تاریخی...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

10-*Narges*


سلام
چقد جالبه این بحثی که راه انداختین
تازه اینجا ثبت نام کردم
تصمیم گرفتم خاطرات خواستگاریمو براتون بنویسم

با اجازه دوستان

اولین جلسه خواستگاریم مربوط به پارسال ماه رمضونه، که پدر آقا دوماد بنده رو وقتی که از دانشگاه برمیگشتم خونه دیدند و پسندیدند

اینکه چطور شد که منو دیدن و اومدن جلو موضوع رو مطرح کردن جالبتر از قضیه ی خود خواستگاریه!!!بگذریم

آقای خواستگار بایه جعبه شیرینی همراه با مادر و خواهرشون تشریف آوردن خونمون.
یادش بخیر چقدر استرس داشتم اون روز

خلاصه بعد از اینکه بنده به مهمون ها چای تعارف کردم، قرار شد منو آقای خواستگار چند دقیقه حرف بزنیم(بماند که چند دقیقه تبدبل شد به 2 ساعت)

آقای خواستگار شروع کردن به حرف زدن، از خودش گفت، ار روحیاتش گفت،از خوونوادش گفت، از کارش و...خیلی چیزای دیگه
همون جلسه اول همه چیزو گذاشت کف دست من!! از مقدار درآمدش گرفته تاااااا اینکه خونه دارم ماشین دارم و...حتی موارد خصوصی و رازناک

معلوم بود که حسابی پسندیده بود
منم گهگاهی یه سؤالایی میکردم که با جواب هایی همراه با مثال (کامل و مفصل) روبرو میشدم!!
بعد ازینکه جلسه خواستگاری تموم شد دیگه نوبت من بود که خوب فکرامو بکنم:

1)همون اولین جلسه قرار خواستگاری آقای خواستگار با مادرش تشریف آورده بود، که این موضوع برای من مفهومش استقلال پسر رومیرسونه.

2)دست خالی نیومده بودن، با یه جعبه شیرینی اومده بودن،که این نشون میداد فرهنگ مهمونی رفتن اونم خونه ی غریبه رو بلدن.

3)آقای خواستگار با کت و شلوار مرتب اومده بود!!!

4)از صحبتهاش مشخص بود پسر جا افتاده و فهمیده، دست و دلباز،منظم،خوونواده دوست، اهل گردش و تفریح،و خلاصه اینکه مورد مناسبی برای ازدواج بود.

اما....

اینکه چرا جواب رد بهشون دادم، فقط یک دلیل داشت:
اونم اینکه 9 سال اختلاف سنی داشتیم.

با وجود اینکه چقدر اصرار کردن که یک بار دیگه باهم حرف بزنیم،چقدر مادر آقای خواستگار زنگ زدن تا بلکه نظر من عوض بشه، چقدر پدر آقای خواستگار با پدرم صحبت کرد که دخترتونو راضی کنید.... اما دلم رضا نمیداد با این اختلاف سن زیاد قبول کنم.

هنوزم بعداز گذشت یک سال پدر آقای خواستگار ،آشنا جور کرده تا شاید الان بتونه نظر منو عوض کنه!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

11-hamid40


با سلااااااااااااااااام
من اونجورا که باید و شاید مزهبی نیستم ولی حیلی هم از مرحله پرت نیستم.
راستش من شناخت زیادی از خانمی که به خواتگاریش رفتم نداشتم (همینطور از خانوادش) فقط از یک آشنای مشترک اطلاعات کلی داشتم و اینکه اونا میگفتن با شناختی که از خانم دارن بعید میدونن قبول کنه ضمن اینکه ایشون 3 برادر و 2 خواهر مجرد بزرکتر از خودشون داشت.....
خلاصه وقتی برای صحبت اول با هم تنها شدیم مونده بودم که از چه مقوله ای شروع کنم.این جلسه حیلی مهم و حیاتیه!
البته ظاهر من هم در عنفوان جوانی اصلا به آدمهای مذهبی نمیخورد.....ایشان هم همینطور البته حجاب داشت ولی چادری نبود و ....
پیش خودم گفتم ببین داش حمید هر بذر خیری ثمر خیر میده و .......
خلاصه اینطوری شروع کردم:"پیامبر اکرم (ص) در مورد معیارهای انتحاب همسر می فرمایند که .........."
من و ایشان پس از 6 ماه ما شدیم
الآن پس از سالها گاهی که یاد اون روز رو میکنیم همسرم میگه وقتی در اول صحبتت نام رسول الله ص را آوردی دلم حری ریخت پائین و..........
الآن میبینم که همسرم عاشقانه پیامبر اکرم را دوست دارد و همواره آرزوی زیارتشان را داشت که الحمدلله امسال قسمت شد و با هم به حج مشرف شدیم....
.من هم که همیشه مدیون خوبیهای او هستم حالا مفهوم این سحن را بهتر درک میکنم که هر بذر خیری ثمر خیری خواهد داشت......
موفق باشید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

12-Ermia7


سلام
یادمه یکی از دوستام تعریف میکرد:خاستگاری خواهرکوچیکه بود،داماد هنوز نیومده بود،برادر داماد که ازش بزرگتر بود هم از تهران اومده بود و یک راست اومده بود سمت خونه ی عروس
میگفت:ساعت حدودی 8 بود که زنگ زدن،دیدم یه جوون خوش تیپ،قد بلند و خوش هیکله
سلام داد گفت منزل فلانی؟
گفتم بله
گفت:من علی ام داداش داماد
تعارف زدم اومد داخل
قبلا به ما گفته بودن میخوان بیان خاستگاریه کوچیکتره
اومد بالا
حدودا یک ربع بعد خانواده داماد اومدن
اینجاش جالبه:
آبجی کوچیکه چایی آورد و دیدم داماد تعجب کرد
من دیدم وحید(داماد) هی به آبجی بزرگتره نگاه میکنه خجالت میکشه
نگو آقا عاشق خواهر بزرگه است
نگاه کردم به علی دیدم اونم دلش پیشه خواهر کوچیکه است
خلاصه کلام:خاستگاری جابه جا شد و وحید و علی باجناق شدن!!
خودمم نمیدونم چی نوشتم
اگه فهمیدی صلوات بفرست

----------------------------------------------------------------------------------------------

13-سبزینه ظهور


چه تاپیک جالبیه.آقا من کلی خاطره دارم...کدومشو تعریف کنم...واسه شکست غرور خودم ازخاطرات خودم تعریف میکنم وروزهای دیگه که ازجریان بقیه هم تعریف میکنم.

روزهای اول که خیلی توی مسائل شناخت آقایون بودم وبه شدت به اونها بدبین بودم(چون ازبس درموردشون بد میشنیدم ازخانم های شکست خورده)با کلی اصرار خانواده هاقبول کردم یکی ازاین آقایون محترم عرض ادب بفرمایند(الان که یادم میادبهش دلم براش میسوزه)...این آقا وقتی اومد کلی با مهربانی و خلاصه با رفتارخوب استقبال نمود از ما
من درحالی که یه برگه آچاربزرگ توی دستم بود(بهم نخندین اون موقع سنم کمتربود..اع ع)وکلی سوالات پیچ درپیچ توش طراحی کرده بودم افتادم به جون این آقای محترم.

اولش که جا خورد اما کم کم که جلو که رفتیم دقیقا شبیه آدمهای متهم به گناه(بیچاره)مجبورشد سوال هارو جواب بده.
وای ندیدین چجوری مجبورشد تمام اسرارشو برملا کرد(خواهرای گل این کارکاملا اشتباهه انجامش ندینا)

آخرشم من باتندی بهش گفتم دیدید گفتم اسراری دارید که میخواهید پنهان کنید.ظاهرا شما اصلا آدم خوبی نیستید مارو به خیروشماروبه سلامت
آقای هم دوتاپا داشت پاها باباشو مامانشو قرض گرفت وبدو که رفتی...دیگه هم پیداش نشد..
تازه رفته بود پشت سرم به دوستم گفته بود رفته بودم جلسه کنکور نه خواستگاری
همه چیز جلسه خواستگاری مهمه.

واسه یکی ازبچه ها(که خیلی احساساتیه ووقتی گریه اش میگیره نمیتونه جلوی خودش روبگیره) خواستگار اومده بود بیچاره توی موقعیت سخت گیری من که همه چیز رواز دریچه ریزبینی وحساسیت به جزئیات میدیدم اومد واسه راهنمایی.

بعد من بهش دستورالعمل دادم.ازنحوه نشستنش تاااااااااااااااااااااااا ااااااا چطوری چاهی ببره ..(چتدتاسوال کنکوری هم داده بودم دستش)

دختربیچاره ازاون جایی که تمام دستورالعملا خیلی زیادبودن توجلسه به خاطر استرس قاطیشون کرد،اون

قدر بهم ریخته بود (وگریه اش گرفته بود)که توی همون جلسه به آقاهه(همسرآیندشون)ازسیرتا پیااازو تعریف کرد وگفت که ازیه

نفرمشورت خواستم و کلی دستورالعمل داد و من حالا همه چیز رو قاطی کردم نمیدونم چطوری الان رفتارکنم(اگر اونجا بودم کله اش رو جدامیکردم)
بعد بغض گرفتش وپسره شروع کرد دلداری دادن توی جلسه خواستگاری
بعدش هم:

ان شاءالله همه همسرها خوشبخت بشن.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
14-
خادم فاطمه
منکه خوشبختانه هنوزازدواج نکردم.ولی خاطره خواستگاری خواهرم جالبه.
خواهرم خیلی نسبت به پوستش حساس بود و همیشه پوستش صاف و عالی بود.ولی دقیقا روز قبل از خواستگاری چنان تبخالی زد که نگو و نپرسهر چقدر انواع کرم ها رو هم امتحان کردیم فایده نداشت......و خلاصه آقا داماد بیچاره با همون وضع موفق به دیدن خواهرم شد.
حالا این هیچی یک هفته بعد که مراسم عقد بود و تازه از بحران تبخال خارج شده بود پیشونی خواهر بدشانسم چنان جوش(آکنه)ی زد که نگو و نپرسآرایشگر بیچاره هر تلاشی که کرد موثر واقع نشد و نتیجه اینکه اون جوش وحشتناک هنوز هم تو عکس ها و فیلم عروسیش نمایانه.همه میپرسند این چیه؟ و ناچارا باید بگیم جلوه های ویژه............
حالا اون یکی خواهرم یه کمی بینیش بزرگه.روی بینیش جوشی زد که بینیشو دوبرابر کرده بود و اتفاقا پسر همسایمون در همان دورانی که این جوش نکبت رو بینیش بود عاشقش شد و بادابادا مبارک بادا
دیگه بماند که خواهر دیگه ام شب عروسی خروسک گرفت و قادر به تکلم نبود
همش فکر میکنم که برا من قراره چه اتفاقی بیفته؟خدا به خیر بگذرونه
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
15-
*نرجس*

سلام دوستان
می خوام در مورد خواستگاری خودم بگم

خانواده شوهرم یه جورایی با ما نسبت دارند پدربزرگ شوهرم پیشنهاد ازدواج با خانواده ما رو به اونها داد و خودشم هم خدا رحمتش کنه چندین بار پیغام فرستاد ولی چون داشتم درس می خوندم مامانم خودش به اونها جواب می داد و وقتی کارتمام می شد به من می گفت البته نه فقط این خواستگارم رو بلکه تمام خواستگارهایی که داشتم بخاطر شرایط تحصیلم چون دانش آموز بودم خودش زحمت جواب را می کشید تا من دچار نگرانی و دل شوره خواستگاری نشم ولی وقتی دیپلمم را گرفتم دیگه تمام خواستگارا رو به من می گفت تا اون شب خواستگاری که آقا داماد اومد و خواستیم باهم حرف بزنیم آقا داماد البته بعدها متوجه شدم از بهت هیجان تمام شرایط را از یاد برد و فقط چند کلمه ای صحبت کرد قضیه جالب و نکته مهم اینجا بود که داماد از من خوشش نمی اومد ولی چون قضیه ازدواج بود نظر و دیدش عوض شده بود بگونه ای که می گفت اصلا نمی تونستم نگات کنم و شرایطم را بگم حتی بعد از قضیه خواستگاری اختلاف کوچکی بر روی نوع مهریه که سکه یا پول نقد باشه پیش اومد که باعث فرار داماد از خانه و نگرانی کل اهالی خانه داماد شده بود ولی خدارو شکر تونستیم با تمام سختی ها و موانع الکی خواستگاری باهم ازدواج کنیم و الان پس از گذشت چند سال خدا را شکر از زندگی مون هر دو راضی هستیم و حاصل زندگی ما دخترعزیزم نرجس خانم است.
با اینکه تورم و ایرادات الکی مانع از ازدواج جوانان ما می شه ولی توسعه می کنم با دیدی باز و روشنفکرانه زندگی را شروع کنند.
امیدوارم در پناه خداوند عظیم همه جوانان خوشبخت و سعادتمند شوند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
16-
شیعه ی یاس

اطلاعیه ازدواج
واقعا ناراحتم خیلی ناراحت.... اخه با این شرایط ........اخه امام زمان.... امام زمان....
دوستان گرامی واقعا باعث تاسفه که سن ازدواج بالا رفته!
واقعا شما مذهبی ها دیگه چرا؟!
به فکر خودتون نیستید به فکر نسل شیعه باشید! شیعه که امام حسین داده ...... شهید داده.........
یک حساب سر انگشتی
اگر 25 سالگی ازدواج کنید اگر در سال اول هم صاحب فرزند شوید وقتی فرزندتون 15 ساله شد شما می شوید 40 سال !
با این سرطان ها با این مشکلات ایا می توانید در چهل سالگی همپای پسر یا دختر 15 سالتون بیاین و درکش کنید!!!!!!!!!! تازه اینکه فرزند اوله!!!!!!
اصلا می دونید فرق فرزندی که پدر و مادر با نشاط و سالمی داره چیه!!!!! ایا به موفقیت هر چه بیشتر نسل شیعه فکر نمی کنید! می دونید شیعه ی چقدر کمه بخصوص حقیقیش!

حالا هی بگیم اللهم عجل لولیک الفرج!!!!!!!!
من اینجا چند زندگی سرو سامون نگرفته میذارم تا درس عبرت بشه براتون!!!!!!
دختر خانمای مغرور اقا پسرهای دست دست کن! با شمام.... با شما... اهای اونایی که چشماتونو بستید....
البته دور ازجون شما اسک دینی های محترم.
--------------------------------------------------------------------------------------
17-
heyran

ما هم بلاخره بعد سه سال مطالعه،تحقیق و مشاوره تصمیم بر امر ازدواج گرفتیم
از اونجایی که به دلایل زیادی ترجیح میدم همسرم طلبه باشه بعد کلی سرچ و ارتباط گرفتن موفق به پیدا کردن یک کیس تو قم شدم.
روز موعود فرا رسید.تک و تنها رفتم برای آشنایی(البته به دلیل نبودن خانواده در ایران مجبور بودم تنها برم)
ساعت 2 رسیدم قم پدرشون روحانی بودن و رفته بودن مجلس ختم.
یک نیم ساعتی به سوالهای مادر و برادرشون جواب دادم .
بعد پدرشون تشریف آوردن یک ساعتی هم با پدرشون بحث کردم (از دلیل ازدواج گرفته تا اخلاق،اسلام،سیاست،کار ،درآمد و ..... از اونجایی که بنده سر زبون خوبی دارم با رضایت و شعف حاج آقا رو به رو شدم.(البته معرف من پسرشون بود که تو دانشگاهمون هستن.کلی از ما تعریف کرده بود یک بکگراند خوبی از ما داشتن)
بلاخره به مرحله آخر رسیدم با خوده دختر خانم وارد بحث شدم.البته قبلش ایشون کله بحث های ما رو شنیده بودن
خلاصه یک و نیم ساعتی با ایشون بحث کردم.12 تا سوال اساسی که تو مسیر آماده کرده بودم ازشون پرسیدم.از بحث اعتقادات تا تربیت فرزند و شیوه زندگی و گرایش سیاسی
دختر خیلی خوبی بودن ولی خیلی آروم .روحیه خیلی آرومی داشتن و کل بحث رو من میگفتم و ایشون تایید میکردن.با توجه به برنامه ریزی و هدف هایی که من برای زندگیم درنظر گرفتم مناسب ندیدم.من روحیه جنگنده تر میخوام
خلاصه انتها بحث ایشون گفتن هفته بعد از طریق برادرشون بهم اطلاع میدن.
خصلاصه ایشون فکر کردن از طرف من اوکی هست و منتظر جوابشون هستم.با این جذابیتی که من دارم(اعتماد به نفس رو دارین) اگه یک هفته بهم فکر کنه صد در صد وابستگی عاطفی پیدا میکنه و بعدش من جواب منفی بدم قیامت.........
خلاصه دست پیش گرفتم پس نیفتم
شروع کردم از نحوه زندگیم، هدف هام، مکان زندگیم در آینده و .........
و تفاوت ها و تقابل هاش با هدف های اون و .............
آخرش محترمانه بهشون گفتم شما خیلی خوب-متین-سنگین و ...... اما مناسب هم نیستیم

همین روزها دوباره برای دیدن یک کیس دیگه طلبه راهی قم میشم.
دعا کنین هر چه به خیر هست همان شود

خوب من یکم شرایطم با سایر دوستان متفاوت هست
بنده دانشجو ترم هشت هستم و و نهایت دو سال دیگه تا کارشناسی ارشد ایران باشم.بعدش نه خودم حاضرم یک روز ایران بمونم نه اجازه دارم (چون اقامتم تا زمانی که دانشجو باشم تمدید میشه)
زندگی ما دانشجویان افغانی هم مثل کف روی آب میمونه هر لحظه مسیر عوض میکنه.توانایی برنامه ریزی بلند مدت نداریم هر روز ممکنه برنامه تغییر کنه
شرایط زندگی تو افغانستان هم خصوصا برای ما شیعیان و نژاد هزاره سخت هست و فرازو نشیب زیاد داره بنده هم عزمم رو جزم کردم برم مناطق شیعه نشین فعالیت کنم که عموما مناطق خیلی محروم افغانستان هستند(امنیت ،امکانات رفاهی و ...)
از طرفی ایشون وابستگی زیادی به ایران داشتند و پدرشون روحانی بود(مشکل اقامت نداره) در نتیجه ایران موندگارند و قصد ادامه تحصیل تا مقطع دکترا داشتند که الان ترم 5 میخوندند و تا من ارشد بگیرم ایشون تازه لیسانس می گرفتند.تو افغانستان هم شرایط ادامه تحصیل براشون نیست و بنده هم نمیتونستم اجازه بدم ایشون اینجا تحصیل کنند و من تنها افغانستان برگردم (با مجردی چه فرقی میکردم!!) ترسیدم این ضربه روحی ناشی از عدم ادامه تحصیل انعکاس منفی رو زندگیمون داشته باشه.
از طرفی من از ایران برم دیگه هرگز بر نخواهم گشت و اگر یک روزی اصلا نتونم در افغانستان زندگی کنم اروپا (کنار خانواده و فامیل) میرم.اونجا زمینه فعالیت برام خیلی بیشتر از ایرانه و وابستگی ایشون به ایران یک مشکل دیگه برام میشد
خلاصه با روحیه آرومی که در ایشون دیدم فکر کنم دو سال با من زندگی میکردن پیر می شدن
به همین دلیل پیشنهاد کردم با یک طلبه(مشکل اقامت ندارند) ازدواج کنند و تحصیلاتشون ادامه بدن
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
18-
fezeh



وقتی خدا بخواهد...
من از خانواده ای نسبتا مذهبی بودم. ولی فامیل نه چندان مذهبی
به دلایل مختلفی خواستگارهام رو رد می کردم. اما مهم ترین دلیلم درس خوندن بود !
هنوزم موندم تو کار خانواده های مذهبی و سنتی که دختر باید هزار تا کمالات داشته باشه اما پسر همین که سیگاری و معتاد و... نباشه کافیهحتی اگه کار و تحصیلات بالا نداشته باشه! خونه و ماشین پیش کش!
خلاصه از پولدار و بی پول به دلیل نداشتن تحصیلات و یا دین داری رد شدند تا رسیدیم سر مورد اصلی!
وقتی خانم هاشون برای دیدن و صحبت اومدن احساس خوبی نداشتم! عادت کرده بودم کسایی که می اومدم رسمی تر بررخورد کنن ولی اون ها این طور نبودند. علاوه بر اون این دفعه خواستگار طلبه بود!روحانی ها رو آدم های خوب و البته ساده لوح می دونستم که تا حدود زیادی با همه جور پیشرفت مخالفند!
خلاصه بعد از رفتن مامان بهم نگاه کرد سری تکون دادم که جوابم منفیه و بی خیال از موضوع رفتم تو اتاقم به کارام برسم. غافل از این که پدر و مادرم قضیه رو رها نکردند!!!
پدرم رفته بود تحقیق!دو روز بعد بزرگتر های فامیلشون قرار گذاشتند خونه ی پدربزرگم و منم البته بی خبر!
عصر چهارشنبه بود تازه از راه رسیده بودم که بابام گفت: بابا بهشون بگم فردا شب یه جلسه بذارن صحبت کنین؟من با تعجب گفتم:چی؟ کی؟! و پدرم شروع کرد به صحبت کردن و تعریف کردن...
نمی تونستم بگم از طلبه بدم میاد!درپایان به بابام گفتم باشه ولی من حق وتو دارم!اگه جایی صلاح دیدم به هم می زنم! و این دفعه بابام متعجب بود از دخترش که با این همه تعریف چی شد این حرف رو زد!!!
خلاصه بعد از چند جلسه تا خدودی متقاعد شدم ولی نسبت به لباس رو حانیت باز هم نگران بودم. که ایشون گفتند اول شما رو قانع می کنم و بعد می پوشم.(الآن طوری شده خودم بهشون میگم بپوشین ولی میگن لباس سرباز امام زمان(انشاءالله) رو وقتی می پوشم بتونم درست دفاع کنم)
یا مثلا ایشون گفتن اگه یه شب مجبور شدیم گرسنه بخوابیم نظرتون چیه؟
منم گفتم:قبلش بهتون خبر می دم برای خونه یه چیز تهیه کنین!
-ایشون گفتن اگه پول نداشتم چی؟
-خوب من که پول دارم
-شما از کجا پول دارین؟
-از حقوقم
در این جا بود که ایشان اعتراف کردند انتظار این جواب رو نداشتند!
برام جالب بود با این که بهشون گفتم امتیازاتتون رو بگین هیچ وقت نگفتن ترم passage زبان انگلیسی هستن یا خیلی چیزای دیگه. این رو توی نامزدی فهمیدم!الآن باید بگم برام کارشون خیلی ارزش داره
خدارو شکر به خاطر این رحمت بزرگ...
خیلیا که مادی نگر هستن می گند اشتباه کردی!هین حرف رو به همسرم هم می زنند که چرا همسر طلبه نگرفتی؟!
ولی توی زندگی لازم نیست دقیقا عین هم باشیم مهم اینه همراه خوبی برای هم باشم
هر کسی خودش می دونه چه اخلاقی داره
جلسات اول خواستگاری مثل سنگ انداختن جلوی پای همسرم بود تا خودشون با خوبی و خوشی بروند، ولی نمی رفتن که!مثلا ازشون پرسیدم شما چه موقع عصبانی می شید؟
حساسیتشون رو گفتن که البته خصوصیه! ولی همین قدر بگم که برای امتحان کردنشون ساعت 3بعد از نیمه شب باهاشون تماس گرفتم و چند تا سوال پر و پیمون پرسیدمو با کمال تعجب ایشون هم جواب دادن!!!با اینکه صبح کلاس داشتن!هیچ وقت بهم نگفتن دیوونه ی روانی مگه روز رو ازت گرفتن و من البته از این مقاومت لذت می بردم
البته ایشون هم من رو امتحان می کردند ها!نمره ی منم بدک نبود ولی احساس می کنم من سختگیر تر بودم!!
بد آموزی که نداشت؟
امیدوارم یه زندگی رو ترتیب بدیم که وقتی خدا داره نگاهمون میکنه لبخند رضایت داشته باشه
تو زندگی ما مسابقه است اما نه سرپول و تحصیلاتو...
تو مسابقه ی ما هر کی بیشتر محبت کنه برنده است. هر کی بیشتر عبادت کنه، هرکی بیشتر کمک کنه و...
الآن که می گم هم کیفش رو حس می کنم

ببینید حرف همسر من خیلی آرمانی به نظر می رسید، ایشون می گفت اصلا عصبانی نمی شم!منم از این حرفش جا خوردم و برای خودم اون نقشه ی عجیب رو کشیدم ، بسته به درجه ی اهمیت حرف براتون امتحان سخت تر میشه
البته ایشون بعدش به این نتیجه رسیدن که شب ها گوشی رو بذارن روی بیصدا

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
19-
شیعه ی یاس

حالا یک خاطره بگم!
امسال عید مامانم توی ارایشگاه با یک دختر خانم اشنا شدن ! دختره میگفت : مامانم همه ی خواستگارامو رد میکنه! چکار کنم؟!
مامنم گفت: نه چرا اخه بذار با مامانت صحبت کنم! خودت اصرار کن زرنگ باش و...و چند ماه بعد اومد اومد پیش همون ارایشگر اصلاح کنه!
بله بادادا مبارک بادا عروس شد!

امسال تابستون دیدمش ! اول خیلی خوشکل نبود ! اما بعد ازدواج خیلی بهتر شد دندوناشم ارتودنسی کرد! گفت دارم معماری میخونم!

مامانم هم بشوخی گفت : دیدی عروست کردم ! حالا باید طلاهاتو نصف کنی!
اونم گفت : ای بابا قابلی نداره
کلی خوکشال شدیم!


دیدی به همین سادگی....
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
20-
مهرنوش...

منم وقتی برام خاستگار میومد چون در حال درس خوندن بودم اصلا بهش فکر نمیکردم .. به مامانم میگفتم من از این مراسما عقم میگیره برو بگو جواب مهرنوش منفیه ....مامانم جواب من و ابلاغ میکرد و اون اقا میگفت اگه بخواد درس بخونه من مانعشون نمیشم ..گفتم نه بازم جوابم منفیه ..گفت من از نظر مالی مشکلی ندارم ..به مامانم گفتم بگو بازم جوابم منفیه ..جالبش اینجاست که مامانم هم اون اقا رو حمایت میکرد...هر موقع با قاطعیت میگفتم نه .. مامانم با یه فحش زیر لبی از اتاق بیرون میرفت .......تا اینکه یه روز توی راه این مدرسه این اقا سد راهم شد و گفت چرا من و دو سالللللللللل علاف کردی ....منم از طرفی این برخوردش ومزاحمت میدونستم و دلم میخواست گردنش و بشکونم ..از طرفی هم از حرفش تعجب کردم ..با بهت گفتم ..کی؟من ؟گفت بله ..دو سال منو علاف خودت کردی ...گفتم اقا این حرفا چیه ..من از روز اول گفتم که جوابم منفیه ....گفت اما من جوابی نشنیدم .....بالاخره طی تحقیقاتی که منجر به دعوای حسابی توی خونه شد ..مشخص شده که مامان خانومی دلش نمیومده دل جوون مردم و بشکنه چون سید بوده .....اون اقا بارها و بار ها با خودم صحبت کرد ..تا جایی که مجبور شدم توی خیابون با بد ترین لحن ممکن بهش بگم ..ازت بدم میاد ...این اقا هم با چشمای خیس از اشک گفت ..خیلی نامردی ...تا عمر دارم به خاطرت ازدواج نمیکنم ...این حرفش خیلی دلم و لرزوند .....هر خاستگاری که میومد حرف اخر اون اقا تو گوشم بود ....تا اینکه یک سال بعد با یه دختر ازدواج کرد و الان دو تا بچه دارم ..............
یعنی من میمیرم واسه این مجنونایی که روشون برچسبmedia in china خورده


یه بار برام خاستگار اومده بود ...من هر چی گفتم نه ..مامانم گفت زشته ..بزار بیان بعد بگو نه ...هر چی جلیز و ویلیز کردم کسی اهمیت ندادن ....توی اتاقم بودم و داشتم با خودم فکر میکردم چه طوری برم بیرون ....دستام یخ کرده بود و مثل بید مجنون میلرزیدم .....وقتی رفتم توی اشپزخونه به مامانم گفتم اگه میخوای داماد با تن سوخته از خونه بره بیرون بگو من چایی بیارم .....مامانم که اوضاع و هفت در هشت دید گفت باشه ..تو بشین من خودم چای میارم ..منم با روی گشاده قبول کردم ...وقتی خاستگارا اومدن کنار بابام نشستن ...دومادم یه کم سن بالا میزد ..قشنگگ 15 سال از من بزرگتر بود ....وبالاخره مامانم چای اورد و گفت خیلی خو ش اومدید ....وقتی مامانم چای و واسه مادر دوماد برد مادر اقا دوماد گفت پیر شی عروسم ...اون لحظه قیافه من قیافه مامانم بابام که دیگه نگووووواینجوری خانواده دوماد وقتی فهمیدن به جای من از مامانم خاستگاری کردن با کلی شرمندگی از خونه رفتن ..حالا بماند که چقدر این موضوع باعث شد مامانم قند تو دلش شکلات بشه


یه بار یه خاستگار برام اومده بود که سریش پیشش کم میورد ...اگه توی خیابون میدیدمش خودم و قایم میکردم ....نمیدونم چرا اینقدر ازش بدم میومد ..شاید به خاطر همین زیگیل بودنش بود ....خلاصه ..اون روز با حالتی عصبانی وارد خونه شدم ..حالا خونه از تمیزی به طوری برق میزد که فکر کردم عید نوروزه ....مامان گرامی هم کلی که چه عرض کنم در حد تیم ملی مهربون شده بود ....در حالی که به کلامات کتاب زبانم زول زده بودم مامانم اومد گفت ..مهرنوش پاشو لباس مناسب بپوش ....گفتم خبریه ؟گفت مهمون داریم ....گفت خب؟به من چه ؟گفت پاشو یه کم کمک کن ....گفتم شرمنده نوکر بابام هنوز از افریقا نیومده ..بر خلاف همیشه که تا یه ساعت منو فحش میداد مثل مامانای روشن فکر و مهربون از اتاق رفت بیرون .... و ما رو با ده کیلو تعجب تنها گذاشت ....یه ساعت دیگه اومد و گفت ..مهرنوش اگه جیغ جیغ نمیکنی باید بگم امشب داره برات خاستگار میاد ... یه لنگه ابرو انداختم بالا و جدی گفتم کی؟ مامانم اینجوری گفت
هیچکی غریبه نیست () با شنیدن اسمش متوجه شدم همون پسر سریشه رو میگه .........اینقدر جیغ زدم و گریه کردم که نگو ......با اعصابی خراب لباس پوشیدم و برای اولین بار با قهر از خونه زدم بیرون ...حالا بماند که توی اعصبانیت با مامانم دعوا کردم ....شب بود که دیدم الان خیلی نگرانم شدن ...زنگ زدم به عموم و ماجرا رو براش تعریف کردم ..اون هم حق و به من داد و گفت کجایی؟منم توی خیابون ..بدون پول ..چشم گریون ...ادرس دادم ..اونم یه ساعت دیگه اومد دنبالم و رفتیم شهربازی .... وقتی رفتیم شهربازی دیدم .. مامانم و بابام و خانواده گرامی زود تر از من رسیدن ...به بابام گفتم چرا اومدید ؟گفت وقتی عروس خونه نیست واسه چی بمونم خونه ؟نیومدن خاستگاری من ..........خلاصه خاستگارو قال گذاشتم و به تریش قباشون برخورد ...وقتی از مدرسه برمیگشتم ..با موتور از کنارم رد شد و کوله پشتیمو از روی شونه ام کشید ....و یکی دو متر دیگه پرتش کرد زمین ...مثلا میخواست منو ضایع کنه .....خلاصه اینجوری شد که فهمیدم اقای فرهاد خان دوست داشتنش به درد عمه که هیچ ..به درد خودشم نمیخوره

مامانم اومد اتاقم و تند تند گفت مهرنوش شب خاستگار داری پسره که همه چی تموم ....خوشتیپ ..تحصیل کرده ..با ایمان ..وضع مالی مناسب...تا گفتم مامان من بچه ام ....ناگهان مامان جان از عصبانیت منفجر شد اینجوریگفت مهرنوش فقط دلم میخواد جواب رد بدی میکشمت اینجوری


خلاصه از ترس جونم هیچی نگفتم ...همش با خودم میگفتم چه کنم چی کار کنم ..چه نوع خاکی بر فرق مبارک بریزم ....یه بار گفتم چشمام و کج و کوله کنم ....فکر کنه من عقب مونده ام ...یه بار گفتم دست تو مماخم کنم ...فکر کنه خل و چلم ....یه بار گفتم مهریه سنگین بگم .....بی خیال من بشه ...یه بار گفتم الکی خودم و بزنم به غش و ضعف .....فکر کنه مردنی ام ....یه بار گفتم الکی با سینی چایی بخورم زمین .....فکر کنه دست و پا چلفتی ام ...خلاصه تا شب دو هزار تا فکر و خیال کردم ....اما جرات نکردم هیچکدوم و انجام بدم ....وقتی رفتیم اتاق به اقاههه گفتم ..من میخوام درس بخونم تا پی اچ دی ..گفت اصلا مانعی نداره ...دوباره گفتم ..من چادر نمیپوشما ..گفت مانعی ندارم ...گفتم ما مهریه خیلیییییییییی سنگین میگیریم ..گفت مانعی نداره ...گفتم من خونه مستقل میخوام ...من عروسی انچنانی میخوام ...من کوفت میوام ..من درد میخوام ...هی این اقاهه هم میگفت مانعی نداره .....تیری توی تاریکی زدم و برای اخرین شانسم گفتم ...من روابط عمومیم بالاس ..با پسر عموهام دست میدم ....جلو پسر عمه هام حجاب مجاب ندارم ....ناراحت بشم دست خودم نیست از دم همه رو فحش میدم .....دیگه کم مونده بود 200 تا عیب روی خودم بزارم ...این اقا همچنان گفت مانعی نداره .............کلا با حرفای اخرش فهمیدم به گونی سیب زمینی پشندی گفته بیا جاهامون و با هم چنج کنیم .....خلاصه این ها رفتن و منم الکی گفتم میخوام بفکرم ...بعد یه هفته مامانم گفت مهرنوش خاواده اقای فلانی زنگ نزدن ....گفتم نی دونم ..گفت تو چیزی گفتی ..گفتم ..نهههههههه ..مگه خلم...خلاصه این ها دیگه زنگ نزدن جواب بگیرن ...یک ماه بعد کلاغه خبرو به گوش مامانم رسوند که دختر خانومتون گفته من با پسر عموهام دست میدم ....جلو پسر عمه هام حجاب مجاب ندارم
جیغ مامانم در اومد ...که چرا دروغ گفتیییییی....تو به پسر عمو و عمه ات به زور سلام میدی اونوقت این چرت و پرتا چی بود که به پسر مردم گفتی

ایندفعه دیگه کار به قهر نکشید ..مامان جان خودش منو از خونه شوت کرد بیرون

از طرف کانون رفته بودم میدون تیر ....اونجا هم جون یه جو اسلامی بود همه پوششون چادر بود ...اینجوری بود که از مامان جان چادر خواستم و ایشون در اختیارم گذاشت ....منم که تا حالا چادر نداشتم و نپوشیده بودم چند بار نزدیک بود با مخ برم تو در و دیوار ....خلاصه گذشت و گذشت ...بعد از اینکه از میدون تیر اومدم مامانم زنگ زد به عمه ام و گفت مهرنوش همراه توئه ..عمه خانوم هم جواب دادن بله ...از اون طرف دستور دادن که بگویید مهرنوش خونه نیاد ..همون جا توی خیابون بمونه ..ما چند دقیقه دیگه به شما ملحق میشیم ....عمه هم واسه اینکه من تنها نباشم کنارم موند ...میخواستم چادرم و از سرم بردارم که عمه خانوم یه جوری نگاهم کرد که در چند ثانیه یادم رفت میخواستم چه غلطی بکنم ....مامان و بغیه اعضای خانواده البته به جز بابا جونم به خیاوبن اومدن ...عمه هم خداحافظی کرد و رفت ....مامان گفت خب بریم ..گفت خاله ات برای سفره دعوتمون کرده ...گفتم کدوم خاله ؟گفت خاله () گفتم مامان جان من 9 تا خاله دارم اما تو لیست خاله های من یه همچین خاله ای وجود نداره ..گفت این یکی خاله همیشه خونمون میومد ..منتها چند سال بوده که تهران بوده ..حالا برگشته ..خلاصه با همون چادر به خونه خاله جان رفتیم وچون دختر نداشت همش من کمکش میکردم و اینا . خاله هم هی راه میرفت هی قربون صدقه من میرفت ...اون روز خیالی خیلی خوش گذشت ..وقتی میخواستیم برگردیم خونمون ....خاله گفت نیم ساعت دیگه صبر کنید پسرم میاد و میرسونتتون ....از ما نه ..از خاله اره ...به زور ما رو نگه داشت ..چون لباسم زیادی تنگ بود ..وقتی پسر خاله جدیدم اومد ..سریع چادرم و سرم کردم ....پسر خاله هم گفت ماشینش و توی پارکینگ شرکت در حال استراحت هستن ...ما هم با یه اژانس به خونه برگشتیم ..توی راه برگشت مامانم گفت مهرنوش پسر خاله چه طور بود ..گفتم پسر خوب و با ادبی بود ..سربزیر ..با شخصیت ..گفت خاله چی؟گفتم خاله رو که دیگه نگو ..میمیرم براش ...و مامان جان تا انتهای راه با لبخند ژوکوند به افق نگاه میکرد ..یک ماه گذشت و من همچنان مدرسه میرفتم و با دوستان گرامی تو سر و کله هم میزدیم ....تا اینکه مامانم گفت امشب خاستگار داری ....دهن باز کردم که بگم من بچه ام و پشت سرش یه جیغ بزنم و با گریه برم خونه مادر بزرگم که مامانم گفت بابا گوش کن ..خاستگار پسر خاله اس ؟چشمام از تعجب مثل توپ پینگ پونگ زد بیرون ..اخه پسر خاله کجا من کجا ؟دیگه از تعجب حرفی نزدم ...ته دلم شور میزد ...نمیدونم حالا شور میزد یا نه ..ولی یه جوری بودم ... همش به مامانم میفتم خدا کنه خاله اینا طوری نیان که تو کوچه جلب توجه بشه ....توی اتاقم داشتم از حرص ناخن میجوییدم که خواهرم گفت ...وای مهرنوش ..پسر خاله کت شلواری ...با دسته گل بزرگ...از سر خیابون تا ته خیابون همه فهمیدن امشب خاستگار داری ..و من دیگه ازخجالت داشتم میمیردم ... چون تمام لباسام در بلیز و شلوار ختم میشد مجبوری چادر نمازم و پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم ...شب خانواده خاله اومدن ...خاله ..شوهرش ..پسر خاله که دیگه نگو ...کولاک کرده بود ...و خدا رو شکر ظاهرش طوری نبود که کسی شک کنه ایشون خاستگارن .... و داداش پسر خاله ....با دیدن پسر خاله اینجوری شدم ....بعد خیلی عادی انگار نه انگار که خاستگاریه ....مامانم و خاله توی اشپزخونه بودن ...پدر و شوهر خاله در مورد کار حرف میزدن ..پسر خاله هم که دیگه نگووو........مدام گلای قالی رو میشمردن ....هر چی من پذیرایی میکردم ...میوه میبردم ...همچنان پسر خاله گل ها رو میشمرد ....تا اینکه داشتم واسه بابا جان یه وسیله میبردم که پسر خاله توی راه رو تنها ایستاده بود ...برای اولین بار ما رو اونم با اسم ...بدون پسوند صدا زد ...مهرنوش ....دیگه توپ پینگ پنگ که دیگه هیچی ..چشمام مثل نعلبکی زده بود بیرون ...گفتم بعلهههههههههههههههههههههه ه..گفت کجا میتونم نماز بخونم ....تا اومدم بگم برو اتاق داداشم یا اتاق مامانم ..مامانم گفت برو اتاق مهرنوش .. ..منم گفتم ..اره برو اتاق من ...سجاده رو میزمه ...و رفت ...تا شب خیلی معمولی مثل همه مهمونی ها گذشت ...توی رو دروایستی .کل ظرفا رو تنهایی شستم و چای بردم ..... دیگه داشت خوابم میگرفت که خاله گفت خب بریم سر اصل مطلب ..منم مشتاق به خاله نگاه کردم ....گفت ..الان اگه گفتی وقت چیه ؟و ما مشتاق همچنان نگاه میکردیم ..گفت ..وقته ........چایهههههههههه..و ما کلی دپرس شدیم ....در گوش مامانم اهسته گفتم ..من فردا مدرسهام دیر میشه میرم بخوابم ..و مامان با لبخند اما لحن تحدید امیز گفت بتمرگ ...و دوباره لبخند ....بعد خوردن چایی ..خاله گفت من اولین باره میرم خاستگاری از بی تجربگیمه ...و کلی توضیح داد و گفت جوونا برن صحبت کنن ...و ما اینجوری پسر خاله رو راهنمایی کردیم به اتاقمون که ایشون وقتی نشستن منم در و بستم و رو به روشون نشستم ..یه خورده منو نگاه کرد بعد رفت در و باز گذاشت ....و دوباره نشست....بعد از کار و تحصیلات اش توضیح داد ..خانواده و همه و همه رو توضیح داد ....و بعد از من سوال پرسید . نماز میخونی ..گفتم بله ...گفت کسی تو زندگیت نیست ...تو دلم میخواستم بگم اره 360 تا تا یه کم ضایع بشه بخندیم ...اما دلم نیومد و جدی گفتم نه .منم فقط گفتم میخوام درس بخونم ...همین .گفتن مانعی نداره ......دیگه بغیه چیزا رو میدونستم و حرفی نزدم ..گفت اشکالی نداره که از خانوادتون دور میشید ...منم که بچه بی محبت و بی عاطفه گفتم نه ..و تو دلم گفتم تازه خوشحالم میشم برم و از این خونه راحت بشم .......و به همین سادگی ازدواج کردم
توی دو جلسه ...روزای خرید و غیره چون خجالت میکشیدم با چادر بیرون میرفتم ..بعد از عقد دیگه چادرم سرم نمیکردم ..تا اینکه پسر خاله به طور جدی گفت بدون چادر ببینمت نه من نه تو ..منم گفتم من که چادری نیستم ...اما گفت موقع ازدواج هر وقت دیدمت چادری بودی ...به خاطر همین بود که حاضر شدم باهات ازدواج کنم ..و اینجوری شد که یه پیمان نا نوشته با من و چادر ن


خب ..یه خاطره دیگه از خاستکاری
روزی بعد از 6 ماه تحمل درس و مدرسه ..قرار شد خانواده گرامی با دوستای خانوادگیمون بریم خارج از شهر ..دشتی ..دمنی . ..چمنی ...صحرایی ..رود خونه ای ...و ما چقدررررررررر از این موضوع خرسند وخوشحال بودیم در پوست مبارک نمیگنجیدیم ....اول از همه حاضر شدم ..مثل پسرا ماشین و شستم ...عین کارگرای باربری تموم وسایل و توی ماشین گذاشتم ..کلی بال بال میزدم واسه این گردش که
خاستگار گرامی که قبلا جواب رد داده بودم ....که برادر یکی از دوستان خانوادگیمون بود و توی شهر ما دانشجو اومد خونمون مثلا یه کاری با داداشش داشت .. با داداشش کار داشت و لی با چشمایی که دست کمی از تلسکوپ نداشت منو نگاه میکرد ...بعد از تموم شدن حرفاشون ..اقای عمو که دوست بابام بود ....به اقای خاستگار گفت ما داریم میریم گردش ..تو هم همراهمون بیا ......منم ذول زده بودم بهش و تو دلم دعا میکردم که بگه نه .....تو دلم میگفتم بگو نه بگو نه بگو نه ......ایشون من و نگاه میکرد ..من ایشون رو ..تا جایی که اقای عمو ..دست اقای خاستگار و کشید و به کناری برد و در گوشی با هم حرف زدن ..بعد چند دقیقه اومد و اعلام کرد که داداشم که همون اقای خاستگاره همراه ما میاد ..اولش اینجوری شدم ولی بعدش که فهمیدم قراره بیاد توی ماشین ما طاقت نیاوردم و بدون خجالت زدم زیر گریه اینجوری ..رفتم تو اتاقم و درو محکم کوبیدم بهم و داد زدم من ...ن ...م..ی ا..م ......تنها کسی که نفهمید ناراحتی من واسه چیه ؟خواجه حافظ شیرازی بود ... که با دادی که من زدم ایشون هم فهمید ....خلاصه حالا نوبت اقای خاستگار بود که اینجوری بشه..بعد گفت ....من کار دارم شما برید .....منم اصلا به روی مبارک نیاوردم و با خنده سوار ماشین شدم و داد زدم پ چرا نمیاد دیر شد .......خلاصه مامانم با عصبانیت نشست و در ماشین و بهم کوبید ....منم فکر کردم کل کل ..محکم تر درو کوبیدم بهم ......سر خیابون که رسیدیم ..اقای خاستکار سوار ماشین ما شد ...منو میگی اینجوری شدم و اقای خاستگار با بدجنسی همراهمون اومد .........حالا بماند که من تا اونجا از بس اون طرف و نگاه کرده بودم ارتورز گردن گرفتم ...وقتی رسیدیم اولین نفر از ماشین بیرون پریدم و به کسی کمک نکردم ..........خانواده در حال غذا درست کردن بودن ...و منم سعی داشتم از درخت توت بچینم ..این اقا هم پرید وسط و یه عالمه توت چید و ریخت توی سبد ...گفت بفرمایید مهرنوش خانوم .....منم گفتم نمیخوام نشسته اس ...و راهمو کشیدم و رفتم .....مامانم هم هی با اخم میگفت دو تا از این توت ها بخور ..پسر مردم واسه خاطر تو چیده ....به زور میخواست سبد توت و تو حلقم فرو کنه ........ اقای خاستگار در دل طبیعت ...حرفاشو ن و زدن ..تنها چیزی که براش مهم بود قیافه ام بود .....منم گفتم شرمنده .... من بچه ام میخوام درس بخونم و قصد دارم خونه بابام ترش که هیچ ..قرقوروت بشم .....از خوش شانسی ....عموم که اون موقع مجرد بود و دیدم ..با خوشحالی و واسش توضیح دادم که اقای خاستگار همراهمونه ...عمو جان هم غیرتی شد و منو با خودش برد خونشون ..عصر هم با عمه و عموم رفتم کوه .....و کلی به اقای خاستگار خندیدم ..که دیگه اون باشه وقتی گفتم نه ....گوش کنه و اصرار نکنه
وشته شد که تا گور همراه هم باشیم ..حتی اگه از هم متنفر باشیم


---------------
---------------------------------------------------------------------------
21-
شیعه ی یاس
تابستون امسال با دوستام رفته بودم پارک ملت... اونجا چادری کم پیدا میشه ! با پوشیه که اصلا...
یعنی من پدیده ی نوین اونجا بودم....
برای نماز رفتیم مسجد پارک ....
من هم رفتم وضو بگیرم... خلاصه نماز خوندیم . سوار اتوبوس شدیم. توی راه از مادرم جدا شدم . همش احساس میکردم یکی دنبالمونه . به خواهرم گفتم بیا بدویم تا خونه... اما جدی نگرفت .
بعد چند دقیقه مادرم رسید خونه زنگ که زد دیگه نیومدن ! خواهر کوچیکم اومد بالا گفت : یکی با لباس ورزشی اومده میگه من میخوام با دخترتون ازدواج کنم.
در عرض چند دقیقه تمام زندگیشو گفت که من سال اخر عمرانم . رهبر فرمودند کشور ما در حال و توسعه و پیشرفته .برای من خیلی شاعرانه بود که شما همه رفتید مسجد نماز بخونیدو.... دوساعت وقت مامانمو گرفت...

... بیچاره انقدر هول شده بود که نگو... نمیدونست چجوری بره خونشون.
خبر به من رسید ...
گفتم چی ؟! کی جرات کرده با لباس استین کوتاه بیاد خواستگاری من...

منم به سه علت ردش کردم..
1. نمازو رها کرد دنبال من بود چون خودش گفت : وقتی رفتید وضو بگیرید من دنبال شما بودم...
مسجد طرف زنانه پر بود منم رفتم تجدید وضو کنم تا خالی بشه...
وای چقدر همون لحظه سوتی دادم...

2. لباس استین کوتاه
3. نگاه کردن طرف خانم ها چون گفت : یک بار دختر شما پوشیشو برداشت توی اتوبوس! من دیدم...
خب ما صندلی اخر بودیم یک نفر م جلوم بود ... ولی دیگه...

پدرشونم روز بعد تماس گرفتن و گفتن اصلا باورم نمیشه پسر من تا حالا از اینکارا نکرده و....
دیگه من گفتم با یکی دیگه در حال صحبتم . فکر کنم پدرشون چون از من خوشش نیومده بود پسررو تازه چون فکر میکرد شرکت داره و وضع مالی مطلوب باید الان بگم من برا پسرت میمیرم . نخیر اقا ازین خبرا نسیت...


دعا کنید خداوند به همه ی دختران سعه صدر عنایت فرماید.
خواهرم همه ی خواستگارهاشو با گفتن حرفای خیلی کوچیک و افعال عجیب غریب رد میکنه!
اولین خواستگاری که براش اومد پاسدار بود .بعد این که کلی با ذوق و شوق از زندگی و اهدافش صحبت کرده بود.از خواهرم پرسید نظرتون چیه؟! خواهرم گفته بود: هیچی!!!!!!!

خواستگار بعدی هم دانشجوی حقوق بود .
از علایقش گفت که عاشق با موتور کورس بذاره و...
البته خانم چادری میخواست. امان از دوست بد...
دوست خواهرم هم خونه ما بود خواهر منو ارایش کرد. ... من بیچاره کلی تلاش کردم که مانع بشم اما نشد.
امان از ادم حسود... اقا هم که از ارایش خوشش نیومد رفتند که دیگه بیان.
خواستگار بعدی هم پدرم با یک جمله به مرز دیوونگی رسوندش!
پدرم پرسید: حقوقت چقدره!
پسره جواب داد: فعلا 600 . 700 تومن!
پدرم خندید و گفت : این که پول تفریحات دختر منم نمیشه!
وای پسره قرمز با کلی غرور که تو 22 سالگی تونسته پرشیا بخره! انقدر بهش برخورد که از لج ما ماه بعد خواهرش تماس گرفت وگفت: داداشم ازدواج کرد!به سلامتی...
البته پدرم بعدا اظهار پشیمانی کردند. و گفتند ناخوداگاه این حرفو زدندو تصمیم گرفتند دیگه خیلی با دقت سر جلسه ی خواستگاری صحبت کنند.
خواستگار بعدی هم که وقتی اومد با کنایه گفت : من اینقدر ازین دخترایی که ابروهاشونو برمیدارند بدم میاد. ما عروس اولمونو چون ابروهاشو برنداشته بود کلی پول بالای سرش گذاشتیم بعد اصلاح کردیم!
ایشون هم به خاطر این موضوع کوچک از دست رفت.





خواستگار بعدی خواهرم خیلی وضع مالی خوبی داشتن اما تحصیلات پایین (دیپلم ردی!) و خانواده ی نه چندان خوب..
علتش هم این بود که این خانواده اگر تا اخر عمرشون هم فقط میخوردن و میخوابیدن باز هم ثروتشون تموم نمیشد. برای همین هم پسرهای خانوادشون فقط دنبال تفریح هستن.
اولا که مشخصه این پول یا حرامه یا شبهه داره!
بعدشم همه با هم مشورت کردیم دریافتیم که مردی که کار نمیکنه و ثروتمند هم هست یا معتاد میشه ویا....
البته مادرشون میگفت پسرای من دختر محجبه می خوان ! نماز و روزه هم بله! اما ماهواره هم نگاه میکنند . خلاصه خواهرم نخواست...

دیشب یکی از خواستگاراش زنگ زد . من که در حال نوشتن در این موضوع بودم !دیشب هم که اینجا بحث شدیدا داغ بود . ناخوداگاه تلفنو برداشتم فکر کردم خواهرم از بالای پشتبام زنگ زده که چیزی بگه بلند خندیدم....
یک دفعه ای یک خانمی گفت : سلام دخترم مامانتون تشریف دارن؟!
خواستگار خواهرم بود . ابروم رفت!

دیگه هم زنگ نزد!!!!!!!!
الان عذاب وجدان دارم شدید! چه اشتباهی کردم!!!
یعنی واقعا اگر دوباره زنگ بزنه به احتمال 80 درصد این ازدواج صورت میگیره! ان شاء الله
اما من کارو خراب کردم!

-------



این خاطره یک از دوستانمه که تا حالا صدبار با افسوس برام تعریف کرده.

کنار خونه مایک مکتب عاشقان زهرا بود همیشه برای دعا و مراسم به اونجا میرفتم. همانجا با دختری دوست شدم بعد چند ماه و بعد مقدمه چینی حرف ازدواجو وسط کشید و برادرش رو معرفی کرد. و گفت : انقدر تو دوست دارم مثل خواهرمی کلی برای برادرم تعریفتو کردم و... برادرش هم یکی از جوانان مذهبی همون هیئت بود.خودم دیده بودم خیلی پسر کاری و مومن و سنگینیه. خلاصه خواهر گرامی قرار گذاشت جمعه مصادف با نیمه شعبان به خواستگاری بیان.

وقتی رفتم خونه مادرم گفتن اماده باش که چند روز دیگه یکی دیگه قراره بیاد خواستگاری . من هم گفتم روی حرف مادم صحبت نکنم . خلاصه خواستگارا اومدن و پدر و مادرم خوششون اومد. طرف قیافه ی مذهبی هم داشت و جوان سربزیری بود. خانواده هم همه محجبه.و شهرستانی هم بودند.

برادرم را که تجربه ی زیادی نداشت فرستادم تحقیق.
یک نفر گفته بود اره پسر خوبیه و مداحه و حقوق میخونه. چند نفر دیگه هم گفته بودن اره توی بسیجه و...
بعد تحقیقات قرار گذاشتیم جلسه ی بعد که صحبت کنیم. اما پدرم اجازه ی صحبت نداد. ما مخفیانه با اطلاع مادرم صحبت کردیم .
پرسیدم ببخشید شما مداح هستید گفت :نه
گفتم حقوق میخونید:گفت : نه برادرم حقوق میخونه . حتما اشتباه متوجه شدید.

منم که داشتم به مرض دیوونگی میرسیدم و از همه بدتر که مادرم جلوتر قول داده بود و تمام فامیل فهمیده بودند.چون یکی از فامیل ها منو معرفی کرده بود.
پدرم هم مرد ابرو مندی بود . خیلی وحشتناک بود که بگم نه و یا پدرم بفهمه ما صحبت کردیم.
معلوم نبود طرف دروغ گفته یا برادرم درست تحقیق نکرده.

خلاصه قرار عقد شد نیمه ی شعبان . من هم گول قیافه ی مذهبیشو خوردم. و به علاوه گفتم اطاعت پدر و مادر واجبه . خوشبختی من در اینکه به اصرار های مادرم گوش بدم و با این اقا ازدواج کنم. عقد کردیم.

حتی ذره ای اصرار نکردم که بذارید فلانی هم بیاد مگه قرار نذاشتیم.....
با اشتباه زود باوری خودم و خجالت و اطاعت کورکورانه با عجله عروس شدم . البته اشتباه دیگم دیر گذاشتن قرار خواستگاری با اون جوان دیگه هم بود.چون موقعیت خیلی بهتری داشت.

.................................................. .................................................. .................................................
الان هم اصلا زندگی خوبی ندارن . مذهبی بودن اون اقا فقط بخاطر شرایط جو قرار گرفته بود الان هم سیگاری شده. از مذهب هم فقط محدود کردن زن رو فهمیده .مانع ادامه تحصیل خانمش و حضور در جامعه است. تا مرز طلاق هم پیش رفتن اما خوشبختانه طلاق نگرفتن. البته همش تقصیر اقا نیست . یاد نگرفتن مهارت های همسرداری و اطلاع نداشتن از روحیات دو طرف باعث این زندگی تلخه.
جناب سید ارش بهترین راه رو انتخاب کردند. هم کسب اطلاعات و مهارت ها هم تلاش پیوسته و مداوم برای پیدا کردن مورد مناسب.

--------


پسر عمو هم داماد شد مبارکه مبارکه....
دیروز صبح خواهرم مث صاعقه پرید تو اتاق که پاشو امیر داماد شد.
ما هم روزو به فال نیک گرفتیم...
ازش خوشم نمی اومد اما الان به خاطر شجاعتش تحسینش میکنم.
توی خوانواده ی ما اگه مهمونی نگیری یک شام حسابی ندی خیلی خیلی خیلی افت داره . علت اینم که این خبر مث جت به ما رسید همینه!

خلاصه این پسر عمو به خاطر دانشجو بودن پول زیادی نداشت خیلی قشنگ و راحت با حضور خانواده عقد کردن بدون مهمانی.و تالار.... من فقط موندم اینا که اینقدر فیسی بودن چطوری تغییر کردن!

به به ! ایول ! شجاعتشون تحسین داره! هر چند که حرف پشت سرش زیاده! مهم اینکه کار درستو کرد!

---------------


وقتی دختر مردمو سر کار میذاری ....

تابستون امسال با یک خانمی اشنا شدم هم نگاه کرد گفتم وای بدبخت شدم خواستگاره! خلاصه بعد چند کلام گفت پسرم یک دختر معمولی میخواد مث خودت با خودم گفتم اخه نابغه من قیافم به معمولی میخوره؟! از همین جا فهمیدم یک خورده مشکل داره!!!!!!!!!
مامانم گفته بود هیچ خواستگاری رو رد نکن شماره بده من دختر زیاد سراغ دارم. منم گفتم چشم.
گفتم پسرتون چه شخصیتی دارن ؟! خلاصه گفت گفت . منم بعد دریافت اطلاعات شماره دادم.

کم کم مامانم باهاش رفیق شد تمام امار زندگشو دانلود کردیم.
سه تا پسر داره 32 27 23 همشونم میخواستن ازدواج کنن!
پدرشونم چند شرکت حمل و نقل در شهرهای مختلف داشت ! حیف که خودشون توی خونه نشسته بودن منتظر حورالعینی که مامان خانم براشون پیدا کنه!

هر جا مامانم این خانومو برد ایراد گرفت ایراد گرفت ایراد گرفت ! یکی خواهرش بدحجابه یکی خوانوادش فلانن یکی ...... وااااای روی بهترین دخترا صدتا ایراد میذاشت.

مامانمم عصبانی شد دیگه هیچ دختری بهش معرفی نکرد.

خاطرات خواستگاریهای این خانم رو میذارم تا بفهمیم چرا بعضی از پسرا سنشون میشه سن پدر بنده اما هنوز مجردند!!!!!!!!
---------------------------------------------------------------------
22-
حیا

خب حالا منم یه کم خاطره بگم

یه خواستگار داشتم که مامانش پشت تلفن گفته بود که پسرم 100 کیلو (اگه درست یادم مونده باشه) تازه کلی هم وزن کم کرده بود که این شده بود. منم چون اولویت اولم ایمان طرف بود قبول کردم که بیان. حالا روز موعد رسیده بود و ما هم منتظر خیلی دیر کردن تا اینکه مادر پسره اومد بالا و گفت که پسرم فشارش افتاده و نمیتونه حتی یه پله هم بیاد بالا و باید بریم بیمارستان. خب سالی که نکوست از بهارش پیداست ماهم که
دیدیم طرف هنوز هیچی نشده افت فشار داره یه جوری ردش کردیم.

بنظرم رسید علاوه بر تعریف خاطره یه کم هم از تجربه هامون در مورد برخورد با خواستگارا و دیدشون داشته باشیم چه دختر خانوما و چه آقا پسرا
تجربه ای که خودم تا حالا از پسرا داشتم این بوده که:
1- خیلیاشون اینقدر خواستگاری رفتن که وسواسی شدن مخصوصا رو ظاهر دختر خانم و نمیتونن انتخاب کنن (البته این در مورد همه نیستا)
2- خیلیاشونم میترسن ازدواج کنن درواقع از اعتماد به خانم ها میترسن. تو این زمینه یه خواستگار طلبه داشتم که تا 3 جلسه هم صحبت کردیم و من تقریبا موافق بودم (البته محبتی ایجاد نشده بود چون سعی میکردم نگاهشون نکنم) ولی بعد 3 جلسه گفتن اخلاقمون بهم نمیخوره . ایشون همه این 3 جلسه رو بیشتر در مورد اینکه اگه اختلافی بشه شما چی کار میکنی و از این حرفا میپرسیدن دلیلشم بنظرم این بوده که تو زندگی دوستانشون اختلاف زیاد دیده بودن چشمشون ترسیده بود.
خب اینجور آدما اول باید مشکلشون رو باخودشون حل کنن بعد برن خواستگاری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
23-
آیسودا



خواهرم خیلی ایراد میذاره رو خواستگاراش.بعد از هر خواستگاری یه چیزی میگه و به یه نحوی ختم به خیرش میکنه
یه بار یه خواستگار قرار بود بیاد,بعد منو زنداداشم میخواستیم ببینیم یارو چه شکلیه و خواهریم قراره چه عیبی روش بذاره!!!
تا زنگ درو زدن و بقیه رفتن در و باز کنن,منو زنداداشم از رو کابینت رفتیم بالا و داشتیم دنبال جناب خواستگار میگشتیم,که یهو دیدیم ایشون دارن مارو میبینن!!!
سریا پریدیم پایین و به رو خودمون نیاوردیم که چیکار کردیم!
آخرشم وقتی خواهرم داشت میگفت که ایشون چنین و چنانن,ماهم تایید میکردیم!

یه بار دیگه هم که واسه خواهرم خواستگار اومده بود,طرف با مامانش اومده بود.بعد چند جلسه ای اومدن و ماهم خوشال که دیگه داریم خواهر عروس میشیم و...(که البته آرزو به دل موندم) بعد که یه روز زنگ زد خونمون و از بابام خواست که با خواهرم صحبت کنه,هرچی میگفت خواهرم میزد تو پرش!! البته یه نمه ایشون هم لازم داشتن!!!
بنده خدا به خواهرم گفته بود,من هیچ مراسمی نمیگیرم,طلا هم نمیخرم و... خواهرمم گفته بود که نمیشه همینجوری بریم زندگی کنیم,به هرحال لااقل یه مراسم کوچیک لازمه تا فامیل مارو ببینن و ... ایشون هم گفته بود اگه دوست داری خونمو میفروشم,واست عروسی میگیرم,منتها بعدش میریم توی چادر زندگی کنیم!!!!! اگه من بودم,همونجا خفش میکردم!گستاخ!!!!!!
خواهرمم با ملایمت بهش گفت نه
--------------------------------------------------------------------------------------------
24-
خاطــره




اولین باری که برام خواستگار اومد 13 سالم بود
خواستگارا از آشناهامون بودن برا همین وقتی دیدمشون فک کردم برا مهمونی اومدن و..
البته من خونه نبودم وقتی از مدرسه برگشتم دیدم یه ملت آدم تو حیاط دارن دنبال کفش قهوه ای میگردن ..
حالا جریان چی بوده الان میگم ..
اون روز که خواستگاره اومده بوده چون ماشینشون مدل بالا بودهو پسر عموم خونه ما بود و دیده بودتش و حسودیش گل کرده بود و ..
رفته بود کفشای پسر رو واکس مشکی زده بود
و خلاصه بعد 2 ساعت جستجو کفشای رنگ باخته پیدا شدن و ..
بیچاره پسره وقتی فهمیدم اومده بودن خواستگاری که 15 سال داشتم
الان هر دفه میبینمش کلی خندم میگیره که کفشاشو روزه خواستگاری پسر عموم رنگ زد و ..
نتیجه گرفتیم که هر وقت برا دختر خواستگار میاد باید با هماهنگی قبلی دختر خانوم باشه تا از حوادث پیش بینی نشده جلوگیری شه


مامانم هیچ وقت اجازه نمیداد کسی بیاد خونمون غیر از اونایی که یهو سر زده میومدن..
همه رو با تلفن رد میکرد چون سنم کم بود خب ینی تا پیارسال اینجوری بود
از دو سال پیش همش پشت سر هم خواستگار و خواستگار
اما بازم همرو رد میکردم بدون اینکه حتی کلمه ای در موردشون بدونم اصلا برام مهم نبودن ، میخواستم درسمو بخونم و مهندس شم بعد ازدواج کنم ..
خونوادمم قبول کرده بودن ،چسبیده بودم به درس و درس و درس فقط به خیال اینکه کنکور قبول شم
یهو این خواستگار آخریه پیداش شد مامانش منو نماز جمعه دیده بود و ....
قضیه خیلی جدی شد ولی باورم نمیشد که مامانم زده زیر همه ی حرفاش
آخه گفته بود خوب درستو بخون و ازدواجم بی ازدواج تا تیر که کنکور میدی
آخه من از اون دسته آدمام که کوچیکترین موضوعی تمرکزمو بهم میزنه و حالا قرار بود برام خواستگار بیاد
حدود 1 ماه طول کشید تا قبول کردیم بیاد خونمون ینی تو اون یه ماه 6 بار خواهر و مادر دوما اومده بودن
اما اجازه برا اومدن رسمیو نداشتن
خلاصه بع د کلی اصرار قبول کردن که بیان
منم با اشک رفتم جلوشون و دیدم یه ملت آدم ریختن خونمون
چون تعدادشون زیاد بود 15 بودن ( فک کنینننننننننننننننننننننن نننن انگار برا بله برون اومده بودن)
بعد 45 دقیقه خواهرش گفت همدیگرو ببینین و بقیه حرفا بمونه برا بعد
تا این حرفو زد دستام یخ کرد و بدنم لرزید
آخه چی باید بهش میگفتم من که تا حالا با یه پسر روبرو حرفم نزده بودم
ایشون اومدن تو اتاقم سلام دادن و نشستن وسرشو انداخته بود پایین منم داشتم گلای چادرمو میشمردم
واااااااااااااااااااای چه حال بدی بود دستام یخ زده بودن
بعد یه دیقه مکس هردومون یهو با هم گفتیم خب
بعد ایشون گفتن بفرمائین منم گفتم من کلی سوال ازتون دارم اگه قرار باشه بیاین باید تمام سوالارو جواب بدین
گفتن با کمال میل 5 دیقه حرفیدیم ( از برنامه گلبر گ و حاج آقا دهنوی و ... )
و قرار شد مادرش زنگ بزنه تا بگیم کی بیان برا حرف زدن
پاشدن رفتن
و اونشب اصن نخوابیدم
ادامه دارد ...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
25-
بانو



خواستگاری ما هم بار دیگر به تاریخ پیوست......
طبق روال معمول یک معرف ما رو به خانواده داماد معرفی کرد و صحبت های اولیه و ساعت و روز قرار گذاشته شد. خانواده داماد نزدیکای شب به منزل اومدن و با خودشون یه جعبه شکلات که نزدیک بود تاریخ مصرفش تموم بشه آوردن.... ( معمولا جلسه اول همه گل میارن نه شکلات ) از طرفی پدر و پسر کت و شلوار نپوشیده بودن........
خلاصه بعد از پذیرایی دیدیم کسی منتظر عروس نیست و کلا حرف خارج از بحث خواستگاری هست ولی با این وجود گفتیم بریم حضور پیدا کنیم، خلاصه رفتیم و صحبت های معمولی انجام شد و مادر پسر گفتن بریم صحبت کنیم، منم اصلا حوصله صحبت نداشتم و خسته بودم. ساعت تقریبا 10:15 شب بود. رفتیم و شخص داماد گفتن بفرمایید سوال کنید، چند تا سوال کردیم و سر برخی سوالات طفره میرفت و فلسفه چینی می کرد، خلاصه گفتم حالا شما بفرمایید سوال کنید، شروع کرد به اینکه دخترها معمولا سوال دارن و از روی سوالات شما خط مشی تون مشخص هست و سوالی ندارم واینا کلی سر این بحث کردیم و تا اینکه آقا 3 تا سوال الکی کردن و اکثر مواقع در حال گردش چشم به اطراف اتاق بودن که واقعا سرم داشت گیج میرفت !!!!!!!! داشت حرصم در میومد که این چه خواستگاری هست....که نه کت شلوار پوشیدن نه گل آوردن، آقا هم که سوال ندارن و اومدن فقط تماشا !!!!!!!!!!!
خلاصه توی این جلسه خیلی ناراحت شدم، پسر خیلی خشک رفتار میکرد و مغرور بود، اونم از خانواده خودش که انگار نه انگار که اومدن خواستگاری، از طرفی خیلی ادعای مذهبی بودن رو داشتن انگار که خودشون فقط مسلمان هستند و خودشون رو بدجوری دست بالا گرفته بودن !!!!!!!!!!!!! دیگه داشت حالم بد میشد که ساعت 11 شب رفتن و برای همیشه جریان خاتمه پیدا کرد.
به نظرم این خانواده داشتن جلوی ما فیلم خواستگاری رو بازی میکردن...که اگه این طور باشه شخصا از اون ها تا قیام قیامت نخواهم گذشت و فقط خدا جوابشون رو بده.... ( اگه زنگ میزدن میگفتن نمیایم خیلی سنگین تر از این بود که بیان و ما رو به زحمت بندازن یا حداقل مطرح نمی کردن با پسر بشینیم صحبت کنیم...)
مطالبی که از این خواستگاری صوری و خواستگارهای قبلی درس گرفتم و فهمیدم. این بود که به ظاهر مذهبی افراد اصلا اعتماد نکنم حتی اگر نماز شب میخوند. ( قبلا یه خواستگار داشتم پدر نماز شب میخوند ولی پسر بویی از ایمان پدر نبرده بود)















تا همینجا که تا صفحه ی 16 هر چی خاطره بود را گذاشتم داشته باشید انشاالله در پست خاطرات جلسات خواستگاری2 بقیش رو میزارم 
این هم لینکشwww.askdin.com/thread23431.html

تاریخ ارسال: یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 10:29 | نویسنده: سید آرش | چاپ مطلب
نظرات (2)
دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 09:35
[ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
chra khaterate khodeto neminevisi?????????????????
پاسخ:
چرا توی وبلاگ قبلا کم و بیش دربارش نوشتم ولی گفتم شاید همسرم ناراحت بشه ولی باهاش به توافق رسیدم میزارم
پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1396 00:58
نازی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دختر ناااز
خوب منم یه خاطره از خواستگارم رو براتون بگم
قبل کنکور میرفتم کتابخونه برای درس خوندن و یه شب که پدر گرام امده بودن دنبالم(تا شب کتابخونه درس میخوندم و وقتی هوا تاریک میشد میرفتم خونه. پدر می امد دنبالم چون تاریک بود ) و اون شب برادرم که او هم با من درس میخوند در اونجا با دوستش سوار ماشین شدن اخه خونه دوستش نزدیک ماست و چون اون شب دوستش هم کتابخونه بود تعارف کرده بود با ماشین ما بیاد و او هم قبول کرده بود خلاصه در تاریکی شب جلوی کتابخونه و ماشین تاریک من اخرشم نفهمیدم چطو این دوست برادر ما رو دید زدن و بله یک دل نه صد دل...
بعد از چند ماه با خونه تماس گرفتن مادرشون و مادر ما هم کلا مخالف ازدواج در این شرایط و دنبال بهانه برای رد کردن چون دیده بود هنوز نتایجم نیومده و معلوم نیس کدوم شهر و چی قبول شم به این بهانه رد کردن و ما فکر کردیم اینجا ته ماجراس اما تماس ها بعد قبولی کمتر نشد هیچ بدتر شد. از شانس بد دانشگاه شهر خودمون قبول شدم و بهانه هم فرت! دوباره بعد نتایج زنگ زدن و مادر گرام گفته بودن بهشون الان دخترم هنوز میخواد درس بخونه و ماه بعد زنگ زدن و ماه بعدتر زنگ زدن و خلاصه انقدر زنگ زدن و واسطه فرستادن که اخر مادر گرام بهش فک کردن و بهشون گفتن اقازاده شما کار ندارن خلاصه گفتن به امید خدا کار پیدا خواهد شد و باز هم نا امید نشدن و مادر اقازاده که بنده رو ندیده بودن و فقط بر حسب اطلاعات پسر گرام شون اثرار داشتن گفته بودن بذارین من بیام خونتون هم دخترتونو ببینم هم بیشتر باهم اشنا بشیم خلاصه من که کلا استرسی شده بودم اخه این اولین خواستگاری بود از غریبه ها که قرار بود پا بذاره به خونمون و قبلیا کلا همون پشت تلفن رد میشدن چون درس داشتم خلاصه مادر گرامیشون امدن خونه ی ما منم برای اینکه ردشون کنم و اینکه خودشون دم شون رو بذارن رو کول شون فرار کنن از اول تا اخر جلو شون نشسته و ایستاده همش موبایل بازی میکردم و انگار نه انگار که امدن خواستگاری و آشنایی. ایشون دقیقا روبروی من نشسته بود و از کمالات خانواده و پسر شون تعریف میکردن و مادر ما هم همش دلیل و بهانه برای رد کردن میتراشید و مادر اقازاده زل زده بودن به من و معذب شده بودم اساسی. اه بنی چی حالا منو با نگاش خورد. منم پاشدم رفتم تو آشپزخونه. هه هه. با اون همه ور رفتن با گوشی و امید به نپسندیده شدن از طرف مادر پسر آخرشم نه تنها بدش نیومد که الان اون بد تر از پسرش شده عاشق من!! والا
بعد اون دیدار رد کردیم
ماه های بعد رد کردیم
دیگه با خودم گفتم حتما بهش بر خورده و بیخیال شده و دست از سر ما ورداشته.زهی خیال باطل .نگو حضرت اقا تو این ماه ها فکر میکرده با خودش زودتر یه کاری و شغلی دست و پا کنه و ایندفعه بادست پر بیاد خواستگاری که دیگه بهانه ای دستمون نباشه! ماکه کلا نفهمیدیم این چرا از ما خوشش امده و اینکه از نظر خودم همچین آش دهن سوزی هم نیستم هه هه شاید هم چون خاکیم اینطور فکر میکنم.خلاصه این بار خودش را به زمین و زمان زده تا با ما تماسی برقرار کرده و بیاد خواستگاری اما مادر تماس مادرشونو جواب نمیده و واسطه ها هم بهشون گفتن ما دختر بده نیستیم بیخیال بشن ولی هم چنان پا فشاری میکنه البته الان یه شغل هم دست و پا کرده اما ما شغل ثابت میخوایم و در اخر اینکه صبرش را ستایش میکنم و امیدوارم یه دختر خوب نصیبش بشه ما که اون بدبخت رو زجر کش کردیم هه هه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد